عبد القادر بن ملوك شاه بداونى

50

منتخب التواريخ ( فارسى )

در سنهء 990 ه . در گجرات بعد از انصراف از مكّهء معظّمه به عالم بقا خراميد و اين قطعه تاريخ يافته شد كه ، قطعه : رفت مخدوم ملك و با خود برد * رحمة الله نشان پيشانى جستم از دل چو سال تاريخش * گفت بشمار مصرع ثانى و ناخلفى چند از او ماندند كه قابل ذكر نيستند و در اين امر جميع اسلاف زمانه از اخلاف مشتكىاند ، زيرا كه آب و هواى زمانه بهتر از اين ايشان را نمىپرورد بلكه نمىزايد . فرد : خوبى اندر جهان نمىبينم * گوييا روزگار عنّين شد و اين به همان ماند كه پادشاهى سنّى متعصّبى لشكر بر سر سبزوار كه معدن رفض و سكنه‌اش به تمام غالىاند ، كشيد ، رؤسا و ارباب آمده به عرض رسانيدند كه ما مسلمانيم به چه گناه سپاه بر سر ما آورديد ؟ گفت به تقريب غلوّ شما در رفض . گفتند اين نسبت بر ما تهمت است . پادشاه گفته به جهت تصديق مدّعاى خويش ابو بكر نامى را از شهر خود پيدا سازيد تا از سر قتل و نهب و غارت شما بگذريم . بعد از تفحّص بسيار و محنت غريب شخصى مجهول مفلوكى را به‌نظر آوردند كه اين به آن نامى كه مىخواستيد مسماست . پادشاه چون در لباس كهنه و هيأت محقّر او ديد ، پرسيد كه بهتر از اين كسى ديگر نداشتيد تا بنماييد ؟ گفتند پادشاها تكلّف بر طرف آب و هواى سبزوار بهتر از اين ابو بكر نمىپرورد و مولوى معنوى - قدّس اللّه سرّه - در مثنوى اشارت به اين معنى مىفرمايد . بيت : سبزوار است اين جهان بيمدار * ما چو بوبكريم دروى خوار و زار شيخ مبارك ناگورى از علماى كبار روزگار است و در صلاح و تقوا و توكّل ممتاز ابناى زمان و خلايق دوران است . در ابتداى حال رياضت و مجاهده بسيار كرده و در امر معروف و نهى منكر به نوعى مجدّ بود كه اگر كسى در مجلس وعظ انگشترى طلا يا حرير يا موزهء سرخ يا جامهء سرخ و زرد پوشيده مىآمد فى الحال مىفرمود كه از تن برآرد و ازارى را كه از پاشنه گذشته بودى حكم به پاره كردن آن مىكرد و اگر آواز نغمه در رهگذرى شنودى ، جست نمودى و آخر حال از غيرت الهى به‌طورى مشغوف نغمه شد كه يك دم بىاستماع