عبد القادر بن ملوك شاه بداونى
42
منتخب التواريخ ( فارسى )
مىداد . علماى پنجاب كه عمدهء ايشان مخدوم الملك بود متعرّض شده گفتند كه ظاهر است كه اين فواكه از باغهاى مردم است كه بىاذن متصرّف شده و خوردن آن نامشروع و حرام است و صحبتش در آنجا راست نيامده به كشمير رفت و عليخان حاكم آن ديار اعتقاد تمام آورده صبيّهء خود را به او تزويج نمود . چون دانست كه او صاحب داعيه است مهر دختر طلبيده طلاقى از براى او گرفت و شاه از آنجا به تبّت رفت ، در آنجا نيز مىگويند كه خوارق فراوان ظاهر گردانيد ؛ از آن جمله اين كه درختى را مىافشاند و از آن دراهم و دنانير مىريخت على هذا القياس ، چه در گجرات و هند و چه در كشمير و تبّت صاحب تصرّفات عظيم است و هر جا كه مىرفت مردم قصد او مىكردند و از ديارى به ديارى نقل مىكرد و در مرتبهء اول كه پادشاه از كشمير به كابل سير فرمودند ، شاه در آن سفر آمده ديد و موكّلانى كه در نظر نگاه دارند بر او گماشتند و گاهگاهى كه در نظر پادشاه مىآمد در پيالهء زرّين مشك با كافور و ساير عطريّات انداخته تحفه مىبردند و هرچند مىگفتند كه از ما پارهء زرى يا جاگيرى قبول نماييد مىگفت زر به احديان خود عنايت كنيد كه بدحالند من چهكنم و زمانىكه فقير شاه را به همراهى قليج خان در يتشخانهء شيخ ابو الفضل كه شاه در عهدهء محافظت اوست از محجربامى كه مطلع بر حجرهاش بود ديدم نقابى بر روى بسته بود و كتابتى مىكرد و به يكى مىگفت كه اين قليج خان بود كه مىگفت منم قليج بنده و خدمتكار شما . غالبا شيوهء روىپوشى از قديم الايّام داشت و مىگفتند كه شايد از براى اين بوده باشد كه اگر از جايى بهجايى رود او را كسى نشناسد و اللّه اعلم . از مقرّبى معتمدى شنيدم كه مىگفت در كشمير روزى پادشاه شيخ ابو الفضل و حكيم ابو الفتح را به ملازمت شاه فرستاده به موجب اشارت پرسيد كه شاه ! چه شود اگر نقاب برداريد تا جمال شما را ببينم ؟ قبول نمىكرد و مىگفت ما مردم فقيريم ، بگذار و بيشتر از اين مرنجان . حكيم از شوخى و بيباكى كه داشت دست فراز كرده خواست كه نقاب بركشد ، شاه اعراضى شده و در غضب آمده گفت كه معاذ الله ، من مجذوم و معيوب نيستم ، اينك روى مرا ببين و گريبان چاك كرد و نقاب از رخ بر زمين زده گفت حكيم روى مرا خود ديدى ، اما نتيجهء اين را ان شاء الله العزيز در اين دو هفته ببينى پانزده روز نگذشته بود كه حكيم در همان راه به زحمت اسهال كبدى درگذشت و امثال اين خوارق از او از حدّ حصر و احصا افزون است . روزى پادشاه فرمود كه شاه يا خود چون ما