عبد القادر بن ملوك شاه بداونى

31

منتخب التواريخ ( فارسى )

ميان وجيه الدين احمدآبادى نسب او علوى است خود را به‌جهت غرابت شهرت به اين نداد . از علماى كبار روزگار و صاحب صلاح و تقوا و مجاهده است و بر جادهء شريعت مستقيم و در گوشهء قناعت مقيم ، دايم به درس علوم دينى اشتغال داشت و قدرت او در جميع علوم عقلى و نقلى به مرتبه‌اى بود كه كم كتاب درس از صرف هوايى تا قانون و شفا و شرح مفتاح و عضدى باشد كه او شرح يا حاشيه بر آن ننوشته و خلايق را پيوسته از انفاس متبرّكهء او فيض مىرسيد و حق‌سبحانه اسم الشافى را ظاهر و او را مظهر ساخته بود تا هرروز جمعى لا تعدّ و لا تحصى از بيماران و محنت‌زدگان به ملازمت او آمده التماس دعا مىنمودند و اثر آن زود مىيافتند و هرگز به‌طور خود به خانهء اهل دنيا نرفته مگر در مدّت عمر يك دو بار به حسب طلب و اكراه قدم از خانه و مسجد خود براى نماز جمعه هم بيرون نمانده و خانهء او مقصد اقصاى اكابر و اخيار روزگار بود و در لباس و وضع هيچ امتياز از آحاد النّاس نداشته به‌جامهء درشت اكتفا مىكرد و هرچه فتوح مىرسيد بذل و ايثار مىنمود ، اگرچه ارادت به‌جاى ديگر داشت اما ارشاد از شيخ محمد غوث يافته در آداب طريقت تابع او بود و كار را نزد او اتمام كرده از مشرب صوفيه ذوقى بر وجه اتم داشت . چون در عهد سلطان محمود گجراتى شيخ محمد غوث از هندوستان به گجرات رفت شيخ على متّقى كه از مشايخ كبار و مقتدايان صاحب اقتدار و علماى بزرگوار آن عصر بود فتوا بر قتل شيخ محمد غوث نوشت و سلطان آن را موقوف بر امضاى ميان وجيه الدين داشت . چون ميان وجيه الدين به خانهء شيخ رفته در مرتبهء اول شيفتهء روى او شده بود استفتا را پاره ساخت و شيخ على بىاختيار به منزل ميان آمده جامه پاره كرد و گفت چرا به شيوع بدعت و وقوع رخنه در دين راضى مىشويد ؟ در جواب گفته كه ما ارباب قاليم و شيخ اهل حال ، فهم ما به كمالات او نمىرسد و به ظاهر شريعت هيچ اعتراض قادح بر او متوجّه نمىگردد و اين بود باعث اعتقاد سلاطين و حكّام گجرات بر شيخ محمد غوث و نجات او از آن مهلكه . بعد از آن در مجلس بارها مىگفت كه نظر به ظاهر شريعت چنان بايد بود كه شيخ على متّقى است و در حقيقت آن‌چنان كه مرشد ماست در سنهء 998 ه . از اين سراى وحشت درگذشت « و شيخ وجيه الدين » تاريخ وى يافته شد - وجّهه الله الى الرضوان - مخفى نماند كه ملازمت اين چهار عزيز فقير را ميسّر نشده و ذكر ايشان استطرادى است .