عبد القادر بن ملوك شاه بداونى

27

منتخب التواريخ ( فارسى )

جواهر فوايد نثار كردند كه درّهاى اشك از ديده‌هاى حاضران بر دامن ريختن گرفت و آن مطلب فراموش گشته حالتى ديگر پيش آمد كه شرح آن نتوان داد به آن درد و سوز وداع كرده فريادها زدم . فرد : دل به امّيد صدايى كه مگر در تو رسد * ناله‌ها كرد درين كوه كه فرهاد نكرد و چون به تقريب فترات ميرزايان الغ بيگى چه در وقت رفتن فقير و چه وقت بازگشتن راههاى ما بين لاهور و شيرگده مسدود بود ، من تنها بودم خادمى را بدرقه دادند تا مرا در لاهور به خدمت شيخ ابو اسحاق مهرنگ كه از اعاظم خلفاى آن حضرت بود برساند و ايشان به همراهى قافله به لشكر حسين خان كه از طلبنه به لاهور آمده و از آنجا داعيهء كانت و كوله داشت برسانند . چون به لاهور رسيدم به مصحوب مردم حسين خان به جانب هندوستان روان شدم . روزى در منزل سهارن‌پور در باغى نشسته از داغ جدايى آن حضرت كباب بودم كه مسافرى پيراهنى قادرى « 1 » به دست گرفته نزد من آورد كه اين را بگير كه از دست پيرى بزرگى به من رسيده و پاره‌اى خرج راه به من بدهيد . بعد از آنكه حقيقت حال پرسيده شد ، گفت زمانىكه ميرزا ابراهيم حسين را آن‌چنان واقعه پيش آمد با جماعه‌اى از سپاهيان او حادثه زده و تاراج يافته عور و عريان در شيرگده به ملازمت حضرت پير دستگير رسيديم و به هر كدام ما چيزى بخشيدند ، چون نوبت به من رسيد اين پيراهن را از بدن مبارك فرود آورده مرحمت فرمودند و من پوشيدن آن را گستاخى دانسته براى تحفه بردن به‌جايى به امانت نگاهداشته بودم ، حالا به شما مىگذرانم آن هديهء غيبى و گنج باد آورد را به تيمّن و تبرّك از او گرفتم . قطعه : نكهت پيراهنت آمد به من * لذّت جان يافتم زان رايحه خوانده بودم فاتحه وصل ترا * شد قبول الحمد لله فاتحه و آن سخن را كه فرموده بودند ياد آورده از خوارق دانستم و حالا آن پيراهن يوسف را برابر جان نگاه مىدارم و الحمد لله على ذلك ، شعر : و لما الفت الشوق نحو جنابه * من المهد ارجو ان يكون الى اللحد شعر : شوق تو در ضميرم و مهر تو در دلم * با شير اندرون شد و با جان برون شود

--> ( 1 ) . در هرسه نسخه چنين است .