عبد القادر بن ملوك شاه بداونى
67
منتخب التواريخ ( فارسى )
اى همه كار دلم از تو به نادانى خام * دادهاى دوش مرا وعدهء مهمانى خام پخته كردم همه شب چشم ندانستم كان * طمعى بود از آنگونه كه مىدانى خام پخته دارم دل از انديشهء رويت كه چراست * رنگ تو پخته همين نقرهء پيشانى خام سست مىدارم و هرچند قوى مىكندم * ريسمانى است ز من تا به پريشانى خام مكن از عيش خودم پخته چو مهمان توام * كه ثوابى است قوى دادن قربانى خام گفتيم هيچ مسلمان نخورد خام ببين * غم تو مىخوردم اينت مسلمانى خام خام مىخوانيم ار سينهء تو بشكافم * پخته بنمايم آن دل كه تو مىخوانى خام بس كه در حسن تو و فرّ ملك حيرانم * كار ناپخته من مانده ز حيرانى خام چون ملك خسرو ثانى است نماند هرگز * كارم از دولت خسرو ملك ثانى خام ناصر دنيى و دين آنكه به پيش ملكش * شد ز شاهان هوس ملك سليمانى خام شاه محمود شه آن سلطان كز فرّ پدر * ديگ در آرزويش نيست ز سلطانى خام آفتاب كرمش گر سوى بستان تابد * نايد از شاخ برون ميوهء بستانى خام چه كند چرخ اگر بار وقارت نكشد * چه كشد بار گران مركب پالانى خام دشمنت لايق آنست كه در خامكشى * به كه در كالبد خام چه پيشانى خام غسل خصم است به خون جاى زره پيراهن * در گلو مىكشدش هر دم زندانى خام همه كار تو ز زر پخته و بدخواه ترا * كار بر هرزه و مصداق پشيمانى خام خصمت آن غول برهنه است كه از كلّ جهان * پوستى دارد و آن نيز چو بستانى خام خلق را گر نكشى مايده هر روز دو وقت * دانه خايند چو دست آس ز بىنانى خام خصم اگر گردد پر باد چه باك است ار چه * كرد چون شير علم حمله ز كشخانى خام سحر فرعون چه آرد چه فرو خواهد برد * اژدهاى علمى از دم ثعبانى خام خسروا شمس دبيرست قوى پخته سخن * نيست چون دفتريان سوخته ديوانى خام هست او پخته و شعرش چو زر پخته و نيست * سخنش چون سخن پختهء خاقانى خام پخته گر دست فلك بهر تو ملكت يا رب * پختهء او به كرم بازنگردانى خام و ملك الملك و الكلام امير فخر الدين عميد نونكى مىفرمايد در قصيدهيى كه مطلعش اين است ، بيت :