عبد القادر بن ملوك شاه بداونى
17
منتخب التواريخ ( فارسى )
عذرها خواست و همانا اين بيغو همان است كه ضياى فارسى در مدح او قصيدهها دارد . از آن جمله است اين ابيات : كار اوفتاده بىتو مرا با گريستن * عيب است عيب در غم تو ناگريستن شب تا به روز كار من و روز تا به شب * ناليدن است از غم تو يا گريستن گفتى ز عشق من نگرستى و برحقى * فرقيست از فشاندن خون تا گريستن ما را به دولت غم عشق تو هر زمان * صد گونه محنتست نه تنها گريستن نى حيلهيى ز مهر تو الا گداختن * نى چارهيى ز درد تو الا گريستن از روزگار وعده مرا در فراق تو * امروز غصه خوردن و فردا گريستن از عهد تست فتنه و گرنه چه لايق است * از من به عهد خسرو دنيا گريستن بيغو ملك شه آنكه پديد آورد ز تيغ * از پردلان به موقف هيجا گريستن خسرو نظام دين كه به وقت نبرد او * آيد ز خاك رستم و دارا گريستن بر گوهر از خجالت نطقش فريضه شد * در قعر بحر و در دل خارا گريستن افتاده از تزلزل سهم سياستش * بر ساكنان عالم بالا گريستن از رشك بارگاه وى از اوج آفتاب * شد بر سپهر پيشهء جوزا گريستن اى شغل بحر پيش كف دُرفشان تو * همچون سحاب از همه اعضا گريستن بر مردهء عدوى تو هرگز كجا بود * از هيبت تو زهره و يارا گريستن تيغ ترا ز غايت پاكيزه گوهريست * خون در صف نبرد بر اعدا گريستن خصم ترا به هر دو جهان چيست فايده * آنجا عذاب دوزخ و اينجا گريستن اينك كسى كه در سر سوداى كين تست * آماده گوشهيى و مهيا گريستن دارد نهان و پيدا بدخواه تو بسى * ليكن نهان جراحت و پيدا گريستن بر خاطر عزيز تو دانم گذر كند * كاخر چه كار مدح مرا با گريستن چون شعر در فراق جناب تو گفته شد * آمد ز سوز مقطع و مبدا گريستن تا آيد از نهايت رنج اهل عشق را * برداشتن چو وامق و عذرا گريستن خنديدن تو باد پس از عمدهء حيات * گو باش كار خصم بعمدا گريستن و له اى شكر پيش لبت از در هر خنديدن * روح را طعنه زند لعل تو در خنديدن