عبد القادر بن ملوك شاه بداونى
13
منتخب التواريخ ( فارسى )
تواند بود نه غير . و در اين يورش شهر پتن كه به نهرواله اشتهار دارد از ولايت گجرات مفتوح ساخته و آزوقهء بسيار از اينجا برداشته به سومنات رسيد و اهل قلعه در به روى سلطان كشيدند و به غارت و تاراج تنبيه يافتند و قلعه مفتوح شد و آن بت را پارهپاره ساخته به غزنين فرستاد تا بر در مسجد جامع گذاشته پايمال شد و در وقت مراجعت به ملاحظهء آنكه با بيرم ديو راجهء بزرگ از راجههاى هند كه بر سر راه سلطان بود جنگ با او مناسب وقت نبود بنابر [ اين ] به راه سنده متوجه ملتان شد و از ممرّ كمآبى و كمعلفى محنت عظيم پيش لشكريان آمد و به مشقت و محنت در سنهء سبع عشر و اربعمائه ( 417 ) به غزنين رسيد و در اين سال خليفه القادر بالله نامهء نيابت نوشته لواى حكومت خراسان و هندوستان و نيمروز و خوارزم براى سلطان فرستاد و القاب بر برادران و فرزندان سلطان نهاد و سلطان را كهف الدولة و الاسلام و پسر بزرگ او امير مسعود را شهاب الدولة و جمال الملة و امير محمد برادر خرد او را جلال الدوله و امير يوسف را عضد الدوله خطاب نوشت ، على هذا القياس . و در اين سال سلطان براى تنبيه دادن جتان نواحى ملتان كه انواع بىادبىها به ظهور آورده بودند ، به ملتان لشكر آورد و چهار هزار و به قولى هشت هزار كشتى جتان كه از عيال و اموال پر بود به تقريب غلبهء كشتىهاى سلطانى كه در آن به وجه حكمتى تعبيه فرموده بودند در آب ملتان غرق شد و جتان در غرقاب هلاك فرو رفتند و بقيه علف تيغ گشتند و عيال ايشان اسير شد و سلطان ، مظفر و منصور به غزنين مراجعت نمود و در سنهء ثمان عشر و اربعمائة ( 418 ) به جانب باورد رفته استيصال تراكمهء آن ديار نمود و از آنجا به رى شتافته خزاين و دفاين آن ولايت را كه از سالهاى بسيار مانده بود به دست آورده باطنى « 1 » مذهبان و قرامطهء آنجا را مستأصل گردانيده رى و اصفهان را به امير مسعود پسر بزرگ خويش « 2 » داده به غزنين مراجعت كرد و در اندك زمانى به علت دق مبتلا گشته روز به روز اثر ضعف در وى متزايد بود . با وجود اين حال خود را به تكلف قوى و تندرست ظاهر مىساخت و به همان هيأت به بلخ رفت و در بهار به غزنين آمد و به همان مرض روز پنجشنبه بيست و سوم از ربيع الاول در سنهء احدى و عشرين و اربعمائة ( 421 ) درگذشت و به غزنين مدفون
--> ( 1 ) . در متن : « باطل » ، پاورقى به متن نقل شد . ( 2 ) . « را » بعد از « خويش » حذف شد .