شرف الدين فضل الله حسينى قزوينى

مقدمه 29

المعجم في آثار ملوك العجم ( فارسى )

تويى كه مايهء دريا دل تو داد و دهد * فروغ چشمه گردون برين بلند حصار چنان كه پيش جنابت محقر است فلك * مكدر است ازو روى گنبد دوار مضارع اخرب محذوف با همّت تو مايهء دريا محقر است * مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن با خاطر تو چشمه گردون مكدر است * ز جاه داشته دور زمانه در موكب به عنف در سر گردون تند كرده فسار * دهد جلال تو زان سوى كاينات نشان نهد زمانه دون بر خط وقار تو قار * سرير شاه فلك ، مسند سيادت تست ز امر تو نكشد سر زمانهء غدار * تو شهسوار وجودى پياده زان به تو رخ نهاده‌اند صدور و اماثل و احرار بحر مضارع سالم در موكب جلال تو شاه فلك پياده * مفعول فاعلات مفاعيلن فاعلاتن گردون تند بر خط امر تو سر نهاده * مفعول فاعلات مفاعيلن فاعلاتن وطاى گردون با رفعت تو دودى دان * نوال دريا با خاطرت نمىانگار رسد جلال تو را دست سوى جيب فلك * برد ضمير تو ز آيينهء خرد زنگار مساى دامن همت به نه رواق كهن * كه گشت كودن ازو طبع مردم هشيار بحر مضارع اخرب با رفعت تو جيب فلك دامن * مفعول فاعلات فعولن مكفوف محذوف با خاطرت ضمير خرد كودن * لواى جاه تو را بوده چرخ مدحت‌گوى سحاب جود تو را بحر گشته خدمتكار * كند مهابت جاهت زمانه را تجويف دهد افاضت جودت محيط را ادرار * برد ز قدر تو گردون تحكم وافر كند ز دست تو جيحون تظلم بسيار بحر هزج مسدس زايد جاه تو را مهابت گردون * مفعول مفاعلن فعولن فع جود تو را افاضت جيحون * ايا به روى تو چشم فلك چو چشمه مهر ايا به فرّ تو صحن زمين چو روى نگار * ذكا به وصف تو روشن شود به نور فروغ روان به مدح تو گلشن شود ز نقش و نگار * شب است روز حسودت ز دهر حادثه‌زاى غم است لازم خصمت ز چرخ عمر شكار بحر متقارب محذوف به روى تو چشم فلك روشن است * فعولن فعولن فعولن فعل