شرف الدين فضل الله حسينى قزوينى

مقدمه 26

المعجم في آثار ملوك العجم ( فارسى )

رود حكايت هشيارى تو در اطراف * بود محاسن بيدارى تو در اقطار مسدس اخرب مقبوض راى تو چو علم عين هشيارى * مفعول مفاعلن مفاعيلان مسبغ بحر هزج حزم تو چو عقل محض بيدارى * خجل ز نفحه لطفت ، شمال مشك افشان دژم ز بخشش دستت ، سحاب بحر نثار * جهان خورد به دلارايى درت سوگند فلك دهد به گهر بخشى كفت اقرار * هميشه لطف تو پيرايهء وضيع و شريف هميشه جود تو سرمايهء صغار و كبار * افاضت كف جان‌بخش تو نظر نكند به كان گوهر و زر جز به چشم استحقار * روان گردون با همت تو آمد پست شعاع انجم با خاطر تو آمد نار بحر هزج مثمن اخرب لطفت به دلارايى پيرايه جان آمد * مفعول مفاعيلن مفعول مفاعيل دستت به گهربخشى سرمايهء كان آمد * ملوك ملك كرم را امام و سرور و صدر كرام عالم اكرام را سرور سالار * هر آنكه صورت احسان تو مشاهده كرد شد از شمايل خورشيد آسمان بيزار * ربوده از كفت آن چرخ مايه بخشش شده ز پرتو رايت زمين پر از انوار * سيادت تو چه رونق پذيرد از مدحت چه نور گيرد آينه سپهر از نار رمل مسدس ملك احسان از كفت رونق پذيرد * فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن عالم از خورشيد رايت نور گيرد * حكايت تو و صاحبقرانى تو شنيد زمانه گفت زهى محسن و زهى مختار * رسوم و فضلك فى الجود ثابت الاركان سحاب و كفّك فى المنح وابل الامطار * كف كريم تو آن معن باذل است كزو چه مايه رشك برد مزن هاطل آذار رمل مسدس مقصور صاحب فى الجود معن باذل * فاعلاتن فاعلاتن فاعلان محسن فى المنح مزن هاطل * اگرنه نعت تو گويد چه شغل را شايد محيط خشك لب تيره روى خاك او بار * هميشه جود كف فايض تو كان همت هميشه بندهء درگاه تو سپهر مدار * يمى است خاطر جان‌بخش تو كه گوهر ازوست ز فخر تاج سر ساكنان حضرت بار