شرف الدين فضل الله حسينى قزوينى

137

المعجم في آثار ملوك العجم ( فارسى )

متى ينجلى ليل الظّنون الكواذب * و يبدو صباح الصّدق من كلّ جانب * 17 ويحك اى آسمان سال نورد * كى رهيم از حريق اين باحور آخر اى آفتاب روزافزون « 1 » * كى دمد صبح ازين شب ديجور و چون كاوه اين فصل وافى اصل را فروخواند ؛ بر مثال باد كه عرصهء خاك پيمايد و سيلى كه از فراز به نشيب آيد ، راه بسيج گرفت و خلقى بسيار و عدد بىشمار با او موافقت كردند و « 2 » هرچند كه پيشتر مىرفت انبوهى بيشتر مىشد تا ، كه با سپاهى در سياهى بدان مثابت كه : ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ، * 18 ز مور و ملخ بيشتر لشكرى * جهانى شده جمع در كشورى كماندارانى كه به زخم تير ، باز را از مقعر فلك اثير بازگردانند و شبان تيره ، به سنان نيزه ، ماهى را از قعر دريا بيرون آرند « 3 » و روز مصاف را شب زفاف دانند و زخم رماح را لثم ملاح * 1 / 18 شمرند ، روان شدند و در اين حال مخيّم ضحاك در حدود طبرستان و نهاوند بود و موضعى نزيه و علف‌خوارى خصيب و چراگاهى به آب و گياه مشحون ، كنار كشت و آب خوش گوارش * بهشتى بود كوثر بر كنارش چنان صافى كه خورشيد منور * نمودى با صفاى او مكدر وز آن كوثر به دست خويش رضوان * فكندى آتشى در آب حيوان ضحاك چون از كار كاوه آگاه شد ؛ لشكرى خونخوار چون تلاطم بحر ذخّار كه از ازدحام عذباب و انعكاس عوالى و رايات ايشان در فضاى هوا مرغ را مجال پرواز نماند و در مداخل و مخارج و مشارب زمين وحوش و سباع را وجوه مضارب و مهارب * 19 متعذّر شد ، بفرستاد . چو مور و چون ملخ چندان سپه بود * نه كس را ره گذر ماند و نه ره بود ز نعل بادپايان تكاور * زمين گفتى كه گردونى است ديگر فكانّما نقشت حوافر خيلهم * للنّاظرين اهلّة فى الجلمد

--> ( 1 ) - ب : روزافروز . ( 2 ) - ج : - واو . ( 3 ) - ج : آورند .