شرف الدين فضل الله حسينى قزوينى
135
المعجم في آثار ملوك العجم ( فارسى )
آنچه در وقت سحر نالهء مظلوم كند * به خدا گر اثر خنجر مسموم كند به علت طاعون مبتلا شد و دو سعله بر شكل دو ثعبان از منكبان * 8 او سر برزد ، چنان كه از ضربان و اضطراب ايشان بىطاقت شد * 9 ، چندانكه اطبا و حكما ، احقا « 1 » و مداوا كردند ، وجع آن جز به مغز سر آدمى تسكين نمىيافت . گويى زبان خاقانى در وصف حال ضحاك علوانى « 2 » اين ابيات انشا كرد : « 3 » نه مه غذاى فرزند از خون حيض باشد * پس آبله برآرد صورت شود مجدر آن كس كه طعمه سازد صد سال خون مردم * نه آخرش به طاعون صورت شود مبثر * 10 نه ماه خون حيضى گر آبله برآرد * صد ساله خون خلقى آخر چه آورد بر مدت دويست سالى ديگر هرروز خونى تازه بريختى و هرشب علاج آن درد به مغز سر نوجوانى كردى و در مجلس شراب ، كباب از گوشهء جگر جگرگوشهء خوردى ، پس « 4 » چون سال به هزار رسيد و آفتاب دولتش در « 5 » عقدهء كسوف افتاد : جهان خواست كز كينهء خويشتن * بپرداختى سينهء خويشتن كاوهء آهنگر « 6 » بهسبب آنكه پسران او را كشته بود و خاك را به خون ايشان آغشته ، ناگاه از دكان بيرون جست و چون رعد ، فغان دربست و پوست پارهاى كه آهنگران هنگام پتك زدن بر ساق « 7 » بندند ، بر سر چوبى راست كرد و گفت : چون به يكى پاره پوست ، ملك توانم گرفت * غبن بود در دكان ، كوره و دم داشتن اگر صفت اين رزيت * 11 كه مراست به گوش صخرهء صمّا رسد ؛ اجزاى او در هوا چون ذره منتشر شود و اگر در عقدهء اين داهيه كه من افتادهام فلك دوّار و اختر سيّار افتد ، دل در بر حمل چون عود محترق شود و جان در تن دو پيكر كبوترآسا مضطرب گردد . جان مضطرب چو حوت بود در تن زحل « 8 » * دل محترق چو عود شود در بر حمل « 9 »
--> ( 1 ) - ج : احتماء . ( 2 ) - ج : - علوانى . ( 3 ) - ج : كرده . ( 4 ) - ج : - پس . ( 5 ) - ب و ج : به . ( 6 ) - ب و ج : + را بگماشت تا . ( 7 ) - ج : شال . ( 8 ) - ج : در بر حمل . ( 9 ) - ج : در تن زحل .