شرف الدين فضل الله حسينى قزوينى

119

المعجم في آثار ملوك العجم ( فارسى )

جهان پيرانه سر گفتى جوان شد * زمين از سبزه گويى آسمان شد به زارى ، عندليب از گل وفا جوى * گل از گهواره چون عيسى سخنگوى چو دهر بىوفا نورى ندارد * همى در ماتم و سورى ندارد برآور هاى و هويى همچو مستان * ز نقد وقت داد عمر بستان كه چون كشتى عمر افتد به گرداب * امان ندهد كه يك شربت خورى آب بيا تا كام دل باهم برانيم * كزين پس مىندانم تا توانيم و « 1 » ديگرى مىگفت كه عطيهء عمر از آن عزيزتر است كه در اقاويل محال و اباطيل آمال و به غصّه قيل و قال صرف شود . پيش از آن كز تو فلك دادهء خود بستاند * خذ من العمر نصيبا و من العيش نصابا * 12 روى احوال جهان چون به خرابى است ، تو نيز * بر سر كوى خرابات شو از باده خراب ناب انديشه نيك و بد و چون و چه و چند * نشكند در دهن عقل مگر بادهء ناب و مقارن اين حال حكيم مرتاض لابل درياى فياض ، فيلسوف ربانى ، فيثاغورث يونانى * 13 كه واضع علم موسيقى است ، ملازم حضرت بود و او دانايى بود محقق ، كه به صفاى فكر ، نقش استقبال از صفحات دفتر [ ماضى « 2 » و ] حال برخواندى و به رزانت راى و اصابت انديشه ، فايت دى را با حاصل امروز ضم كردى . لمؤلفه « 3 » : دى خبر دادى « 4 » به فكر روشن و راى منير * هرچه فردا منتقش گشتى بر الواح ضمير چندانكه « 5 » به كثرت رياضت و التزام كنج خلوت قاعدهء دعوت تمهيد كرد اجابت نكردند و او را با آنكه از حكماى عصر بود به فضيلت تقدم و طهارت ذات منفرد بود و بر حقايق اشياء مطلع ، سخره گرفتند و امثال اين افعال از « 6 » عامه خلق چندان بديع و غريب نيست ، چنان كه قول حكيم بالغ ، مجدود سنايى * 14 بدان « 7 » وارد است :

--> ( 1 ) - ب و ج : - واو . ( 2 ) - اساس : ندارد . ( 3 ) - ب و ج : - لمولفه . ( 4 ) - ج : خبر مىداد به انديشه و راى منير . ( 5 ) - ب و ج : چنان كه . ( 6 ) - ج : - از . ( 7 ) - ج : بران .