شرف الدين فضل الله حسينى قزوينى

110

المعجم في آثار ملوك العجم ( فارسى )

القيامة قائم لا المال فيه و لا البنون شافع . * 89 گفت بدان كه روح نورى است از انوار الهى و طايرى است از اوج عالم نامتناهى چون فرمايد : يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً * 90 برين طاير ، طارى شود و از آشيان ظلمانى تن عزم پرواز كند بر مصداق : هو « 1 » الطّائر القدسىّ همّ بوكره * 91 در شرفات قصور عالم قدس نشيمن سازد و ديگر اعاده او متصور نشود و باز ادراك او در حيز امكان نيايد . چو رفتى ، رفتى از دنيا و رفتى * دگر هرگز به دنيا در نيفتى چنان كه سيل را وقت انحدار به آستين بازداشتن [ در « 2 » مذهب حزم و احتياط ] ممنوع است و صدمات زلازل را به قوت اقدام « 3 » استقرار دادن مستحيل ، * 92 مزاجى را كه از عوارض عارضه به طرف تفريط مايل شد و از صوب استقامت و جادّه سداد ، ميل به جانب انحراف « 4 » كرد [ و « 5 » مرض بر طبيعت غالب آمد چنان كه گفته‌اند : جان عزم رحيل كرد گفتم كه مرو * گفتا چه كنم خانه فرومىآيد ] به حدّ اعتدال طبيعى كه لازم حيات است بازآوردن در شريعت عقل مستحيل و محظور و از مذهب عقل دور بود . عجوز تمنّت ان تكون « 6 » فتية و قد * لحب الجنبان « 7 » و احدودب الظّهر تدسّ الى العطّار ميرة اهلها * و هل يصلح العطّار ما افسد الدّهر * 93 دست‌كارى ايام اين تن ضعيف را چنان از پاى درآورد كه : اگر مورى سخن گويد و گر مويى روان دارد * من آن مور « 8 » سخن گويم من آن مويم كه جان دارد و لو قلم القيت فى شقّ رأسه * من السّقم ما غيّرت من خطّ كاتب * 94 اكنون كه نوبت نيابت « 9 » به انقضا « 10 » نزديك شد و دور خلافت به انتها « 11 » رسيد و رايد

--> ( 1 ) - ب : هم . ( 2 ) - اساس : ندارد . ( 3 ) - ج : + واو . ( 4 ) - ج : كرده . ( 5 ) - اساس : ندارد . ( 6 ) - اساس : يكون . ( 7 ) - ب : حسنان . ( 8 ) - ب : مورى . ج : مورم . ( 9 ) - ج : شبابت . ( 10 ) - ب و ج : + و انتها . ( 11 ) - ب و ج : + و انقضا .