شرف الدين فضل الله حسينى قزوينى

104

المعجم في آثار ملوك العجم ( فارسى )

و مبارزان مبرّز كه هنگام جنگ ، چنگ در گريبان اجل زنند و گاه نبرد چون گردباد با هوا درآويزند كالبرق الخاطف و الرّيح العاصف * 66 از هردو سو روان شدند و بسان زنبوران خشم‌آلود بهم برجوشيدند و دست در گريبان يكديگر كشيدند و به مشق سنان و رشق سهام * 67 و ضرب حسام ، سر و سينه از « 1 » هم مىشكافتند و سرها بر مثال گوى در ميدان معركه مىانداختند . سرها و سينه‌ها همه از هم همىشكافت * پيك اجل به‌سوى « 2 » دليران همىشتافت چنان كه از تلاطم امواج درياى نبرد و تزلزل عرصه صحراى « 3 » مصاف ، صورت فزع روز اكبر در چشم مرد « 4 » دلاور مشاهده افتاد و سرّ هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِيداً * 68 معنى خويش آشكارا كرد « 5 » . ز هرسو كشته چندانى به پيوست * كه راه جنگ بر لشكر فروبست زمين از خون مردان موج‌زن گشت « 6 » * سپرها خشت و جوشنها كفن گشت دليران سپه برهم فتاده * صلاى مرگ در عالم فتاده تن از اسب و سر از تن سرنگون شد * فلك صحرا زمين درياى خون شد « 7 » همه روى زمين شنگرف بگرفت * ز خون تازه رودى ژرف بگرفت و ناگاه ، ماه رايت شاه كه به آيت نصرت موشّح بود ، از افق معركه طلوع كرد و فضاى سينه مردان « 8 » رزمگاه از ميامن لواى فتح پيكر به پيروزى و ظفر مشحون گشت . طهمورث « 9 » به نفس خويش كاللّيث الصّايل و التّمساح الهائل * 69 بر بارهء « 10 » : رسنده‌تر ز قضا و دونده‌تر ز خيال * جهنده‌تر ز جهان و رونده‌تر ز مثل

--> ( 1 ) - ج : + هم . ( 2 ) - ب و ج : خون . ( 3 ) - ج : - صحراى ( 4 ) - ب و ج : مردان . ( 5 ) - ب و ج : + سر ناتراشيده موى درشت * به ميدان برافتاده چون خارپشت ( 6 ) - ب و ج : شد . ( 7 ) - اساس : فلك دريا زمين صحراى خون شد . ( 8 ) - اساس : ميدان . ( 9 ) - ب و ج : + چون . ( 10 ) - ج : - برباره .