كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى
696
مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )
و طرحها انداختند . عاقبت قرعهء اقبال و سلطنت آن ديار به نام ميرزا سلطان عبد اللّه قرار دادند و جمعى از شرار معين شدند كه هرجا فرصت يابند دستبردى نمايند تا شب « 134 » بيست و ششم ماه ربيع الأول آن بدفرصتان فرصت يافته خدنگ غدر از كمان جفا گشادند و تير اول كه زدند بهسان تير قضا كارگر آمد « 135 » و جمعى ملازمان كه از حيلهء سلاح عاطل بودند و بهسان شاه از حال قتل غافل ، چون اين حال مشاهده نمودند از بيم پيكان جانستان و زخم تيغ خونفشان متفرق و پريشان شدند و آن گروه بىعاقبت سر او را به تيغ بىدريغ جدا ساختند و تن نازنين او را به صد خوارى و زارى بر خاك هلاك انداختند و سر او را كه به افسر فريدون سرفرود نمىآورد از پيش طاق مدرسهء ميرزا الغ بيك آويختند و هزاران فتنه و فساد در آن ديار و بلاد انگيختند و سزاى فعل بد خويش ديد و آنچه با پدر و برادر كرده بود به آن رسيد . مصرع هركه هر تخمى كه مىكارد همان خواهد درود ميرزا عبد اللطيف مدت شش ماه « 136 » پادشاه بود و بعد از آن به قتل آمد چنانكه شيرويه « 137 » پدر خود خسرو پرويز را كشت « 138 » و او نيز بعد از هفت ماه نماند و منتصر عباسى « 139 » در قتل پدر خود متوكل با تركان همداستان گشت و همين عمر يافت . حيف از پسران كه بر قتل پدران اقدام نمايند و تا جهان باشد نام خود را به اين
--> ( 134 ) . حبيب السير : شب جمعه . . . در وقتى كه آن شهريار ديوانهسار از باغ چنار به طرف شهر مىآمد تيرى به سوى او انداختند . ( 135 ) . حبيب السير : ميرزا عبد اللطيف دست در يال اسب زده فرياد برآورد كه تير رسيد . ( 136 ) . دولتشاه ص 365 : هفت ماه و كسرى . ( 137 ) . ر ك به اقتباسى از حدائق الأنوار امام رازى دربارهء پدركشان در دولتشاه ص 365 . ( 138 ) . ر ك به شاهنامه ( تصحيح ترنرمكان ) ج 4 ص 2026 . ( 139 ) . ابو جعفر المنتصر باللّه در منتصف ربيع الآخر سنهء 248 درگذشت به عمر 25 سال ( گزيده ) ج 1 ص 327 .