كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى
38
مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )
سوخبلاق رى آوردهاند بازدهند و خطبه و سكه به نام ميرانشاه كنند و هرچه از احشام رى برده بودند بازفرستادند و روز ديگر مىخواستند كه به جميع شرايط قيام نمايند ، ميرزا ابا بكر از آن قرار برگشته گفت وظيفه آنكه شهر را به قهر بستانيم و هرچه خواهيم حاصل كنيم و صباح لشكرها سوار شده و تورها و نردبانها برداشته به در شهر آمدند و از طرفين جنگ بسيار كردند . شهريان چون دانستند كه ميرزا ابا بكر نقض عهد كرد ترك باغات گرفته محافظت خود نمودند و لشكريان در حوالى شهر خرابى بسيار نمودند و ميرزا عمر دانست كه اين شاهزادگان در برابر ميرزا ابا بكر كارى نمىتوانند كرد . از ايشان جدا گشته عازم خراسان شد . در اين ولا ميرزا ابا بكر شنيد كه شيخ حاجى عراقى سلطانيه را محاصره كرده و امير شيخ ابراهيم به تبريز آمده و امير بسطام جاگير در تبريز است . ميرزا ابا بكر با اصفهانيان گرگ آشتى كرده مراجعت نمود و به درگزين رسيده شيخ حاجى از در سلطانيه برخاست و به طارم رفت و خبر آمدن سلطان احمد به تبريز تيز شد و بقاياى قضايا در سال آينده شرح داده آيد . ان شاء اللّه تعالى . ذكر قضايا كه در خراسان واقع شد و قتل ميرزا سلطان حسين ميرزا سلطان حسين نبيرهء حضرت صاحبقران بود ، از جانب مادر . جوانى بهادر امّا به غايت متّهتك و بىعاقبت . پيشتر گذشت كه در حوالى اندخود بىموجبى از اردوى حضرت خاقان سعيد فرار نمود . در حوالى كش پيش ميرزا خليل سلطان رفته به عنايت مخصوص شد و ميرزا خليل سلطان چون وجهى كه از خزانه جهت ميرزا پيرمحمد بن جهانگير مقرّر كرده بودند نداد و ميرزا پيرمحمد در بلخ بود ، ميرزا خليل سلطان جمعى امرا را چون امير اللّهداد و امير ارغونشاه و تيمور خواجه و خواجه يوسف را در ركاب ميرزا سلطان حسين به كنار جيحون فرستاد تا از طرف ميرزا پيرمحمد برخبر باشد . ناگاه ميرزا سلطان حسين را خيال سلطنتى در دماغ پيدا