كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى

1013

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )

لشكر خراسان نامزد شده بود كه از راه آمل و سارى آمده طلب اسكندر نمايد ، درين محل به شاهزادگان و امرا پيوست و باقى امرا كه به طلب اسكندر به هرطرف رفته بودند همه به هم رسيده جمع آمدند و چون اسكندر چنان ناپديد شد كه ازو اثر و خبر پيدا نبود ، شاهزادگان و امرا به اتفاق بازگشته مصرع عازم درگاه همايون شدند و چون رسيدند ، حميّت پادشاهانه همه را معاتب ساخته فرمود كه چرا در قفاى اسكندر به جانب گيلان نرفتند و باز ايشان را به طرف گيلان فرستاد و لشكر يك شبانروز ، « 1 » در ميان جنگل و لاى زمينهاى برنج كاشته ، به رنج و زحمت بسيار رفتند و از باران و لاى جاى فرود آمدن نمىيافتند . مرحمت آن حضرت فرمان فرمود كه مجموع مراجعت نمايند و لواى منصور از بالاى پشتهء مذكور جنبش نموده و از آب جهنم دره به پل گذشته در حوالى قلعهء نور كه از قلاع مشهور رستمدار است نزول فرمود . لشكريان پسر و برادرزادهء اسكندر و قرابتان او را گرفته پيش حضرت صاحب‌قران آوردند . مرحمت آن حضرت ايشان را به جان امان داد و « 2 » از جانب اميرزاده ابا بكر و باقى شاهزادگان و امرا خبر آمد كه به كنار آب جهنم دره رسيده‌ايم و عبور از آن مقدور نى و استعداد پل بستن نداريم . حضرت فرمود كه محمد آزاد و توكل باورچى و سى كشتىبان جيحون ، مقدمهم اردوشاه ، عزيمت نموده رفتند و پل بستند و لشكر گذشتند و موكب ظفرنشان به طرف گيلان و قلعهء هرسين « 3 » روان شده چند روز در جلگاى كلاره دشت توقّف فرمود و امير غياث الدين على پسر سيد كمال الدّين را تربيت نموده ولايت آمل را به او داد . چه ميان ايشان و اسكندر شيخى از قديم الأيام عداوت تمام بود . « 4 »

--> ( 1 ) . ف : شباروز . ( 2 ) . ظف : و شب هنگام از پيش اميرزاده ابا بكر . . . ( ج 2 ص 416 ) . ( 3 ) . ظف : حرثى . ( 4 ) . حاشيهء نسخهء ك ، س : « و شرح كشتن امير سيد قوام الدين كه پدر سيد كمال الدين است امير افراسياب