كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى

957

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )

و او را در محفّه خوابانيده همان روز كوچ فرمود و سه مرحله نزديك رفته و از قرا حصار گذشته در منزلى قرار گرفتند و شاهزاده در غايت سلطنت و كامرانى و نهايت عظمت و جهانبانى كه عالم را چشم به ديدار او روشن و چمن روزگار به وجودش گلشن ناگاه ماه طلعت او را روشنى نماند و نهال سرافراز دولت او از پاى درآمد . نظم فغان ز زحمت اين رنج ساز راحت سوز * فغان ز گردش اين جان شكار جور پرست كه صورتىكه به عمرى نگاشت خود بسترد * كه گوهرى كه به سى سال سفت خود بشكست و شاهزادهء نامدار در حوالى سورى حصار به جوار رحمت پروردگار پيوست . وقوع اين حادثه دل خلق عالم را سوخت و حدوث اين واقعه آتش حسرت در سينه‌ها افروخت . حضرت صاحب‌قران كه او را ولى عهد ساخته بود ، هرچند تقدير چنان بود كه مولى مرگ ولى بيند ، امّا در اين واقعه بىصبر و قرار شده لآلى جواهر آبدار از درياى ديده بر چهره مىپاشيد و قطره‌هاى لعل رمّانى بر محاسن نورانى جارى مىگردانيد و به زبان حال مضمون اين متعال مىگذرانيد . نظم دريغا كه پژمرده شد ناگهانى * گل باغ دولت به روز جوانى

--> بلبلى خون جگر خورد و گلى حاصل كرد * باد غيرت به صدش حال پريشان دل كرد حاشيهء نسخهء ف : « وفات اميرزادهء مرحوم محمد سلطان بهادر هيژدهم شعبان سنهء هشتصد و پنج بود . مدّت عمر بيست و نه سال بود . » اين مطلب مأخوذ است از ظفرنامه يزدى ( ج 2 ص 351 ) .