كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى
877
مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )
رفتند . سلطان احمد پسر خود سلطان طاهر و على قلندر شمس الدين و على پير حسين « 1 » را به مدد فرستاده چون نزديك رسيدند محمود قبانى خبر يافته به جانب جزيره رفت و سلطان احمد آوازهء مراجعت صاحبقران شنيده عزيمت آن حضرت به جانب بغداد دانسته بغداد را به فرج سپرد و خود در عقب پسر و لشكر به حلّه رفت . و چون شاهزادگان و امرا چنانچه مذكور شد ، در موسمى كه تاب گرما آتش در تن دليران ايران مىافروخت و مرد جنگى در ميان زره و خفتان مىسوخت و حرارت حرور زبانهء هاويه ظاهر مىساخت و شمشير در نيام چون موم مىگداخت ، لشكر به حوالى بغداد رسيد و غلبهاى عظيم از ترك و تاجيك و عرب و عجم در آن شهر جمع بود ، اعتماد بر حصانت حصار و كثرت اعوان و انصار كرده در مقام مقابله و مقاتله بودند و امير على قلندر از مندلى و جان احمد از بعقوبه نزديك مداين از دجله گذشتند و فرخ شاه و ميكائيل « 2 » در صرصر به هم پيوستند و با سه هزار مرد آراسته روى تهوّر به پيكار آوردند . امراى لشكر منصور ايشان را شكارىوار در ميان گرفتند و به جانب دجله رانده در حوالى عمارت امير احمد جنگ كردند و سپاه ظفرپناه به يك حمله جمله را منهزم ساختند و جمعى كثير به قتل آورده جان احمد با فوجى بهادران كشته شده بسيارى از بيم تيغ آتشبار خود را به آب انداختند و آنچه باقى ماند به زحمت بسيار جان از آن ورطهء خونخوار بيرون بردند و بقاياى رعايا عاجز و مضطرّ شدند . امّا فرج كه پيش از اين وجودى نداشت ، با وجود شكستى چنين چون صاحب اختيار شده بود ، دل از امارت بغداد بر نمىتوانست داشت . دل بر قتل و غارت نهاده در مقام لجاج و عناد ايستاد و گفت پادشاه احمد مرا گفته كه اگر حضرت صاحبقران آيد شهر بسپار و غير او هركه آيد جنگ كن . اكنون اگر آن حضرت به نفس شريف تشريف دهد ما همه مطيعيم و الّا جز جنگ نخواهد بود و
--> ( 1 ) . ف ، س : على پير و حسين . ( 2 ) . ظف : و فرخ شاه از حلّه و ميكائيل از سيب ( هيت ؟ ) ( ج 2 ص 257 ) .