كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى

557

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )

و آن حضرت اركان دولت را به احسان بىكران و انعام فراوان خرّم و شادمان ساخت . خلايق را به مژدهء امن و امان ايمن گردانيده آيين ظلم و رسم ستم را برانداخت و نامه‌هاى فتح و ظفر به اطراف بحر و برّ و ممالك ايران و توران فرستاد و آوازهء اين بشارت در بسيط ربع مسكون افتاد « 1 » و حضرت صاحب‌قران از ده نفر سه نفر اختيار كرده آق تيمور بهادر و اوچ قرا بهادر را با بقيهء لشكر گذاشت و با دلاوران نامدار به ولايت رى درآمده آن‌جا قشلاق فرمود . و در بهار سنهء 786 ، سلطان احمد از بغداد به سلطانيه آمده و آوازهء آن حضرت شنيده « 2 » قلعهء سلطانيه را محكم ساخته و جمعى معتمدان پيش فرزند خود آق بوقا آن‌جا گذاشته [ به جانب بغداد رفت . اهل قلعه چون عزيمت صاحب‌قران را بدان طرف دانستند ، دانستند كه با صدمهء ] « 3 » سيل مقاومت و با پنجهء شير زور آورى نه طريق عاقلان است . طريق حزم مسلوك داشته و آق بوقا را برداشته به جانب تبريز آمدند و صورت حال به سلطان رسيد .

--> ( 1 ) . ظف ( به اختصار ) : او ( - امير ولى ) « پسر شيخ على بيسود بود ، از امراى طغاى تمور خان . و در آن‌وقت كه سربداران دست غدر به قتل آن پادشاه دراز كردند ، وى در مجلس ايستاده بود . بگريخت و به نسا رفت و پدرش همانجا كشته شد . ولى در آن‌جا قوّت گرفته به استراباد آمد و مستولى گشت . و لقمان پادشاه پسر طغاى تمور خان از خوف او مدّتى ، هراسان و گريزان گشت و در آخر به ملازمت حضرت صاحبقران استسعاد يافت . مرحمت پادشاهانه درين هنگام كه شهر استراباد در قبضهء تصّرف آمد ، آنجا را به وى ارزانى داشت . » ص 282 ج 1 ( 2 ) . ظف ( به اختصار ) : « سلطان احمد در قلعهء سلطانيه بود . همان كه از توجه صاحب‌قران خبر يافت . . . به جانب تبريز روانه شد . عمر عباس با شصت سوار عنان به صوب سلطانيه تافتند و با آن‌كه در راه برفى عظيم و سرماى بىاندازه بود به آن‌جا شتافتند . مخالفان دانستند كه با صدمهء سيل مقاومت كردن نه مقتضاى فرزانگى است . آق بوغا را برداشته به طرف تبريز تاختند . هنوز از قلعه تمام بيرون نيامده بودند كه عمر عباس با شصت مرد برسيد و به قلعه درآمد و بر ماقچى نامى را به رى فرستاد تا خبر آن فتح را عرضه دارد . » ص 283 ( 3 ) . ك ندارد .