كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى

8

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )

خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندى دهيم * كز نسيمش بوى جوى موليان آيد همى اما همين‌كه متوجه مىشود كه « ترك سمرقندى » يعنى تيمور ، خود سفاك و غارتگر و كشتارگرى بيش نيست كه زن و مرد خوارزم را به دم تيغ آبدار سپرده است به تلخى تمام مىگويد : به تركان دل مده حافظ ، ببين آن بىوفائيها * كه با خوارزميان كردند تركان سمرقندى با اين همه ، اين دورهء خاص از لحاظ تاريخ حوادث و وضع اجتماعى جالب توجه است . بعضى ازين سلسله‌ها ريشه‌ى ديرين داشتند مثل آل كرت و برخى چون سربداران سبزه‌هائى بودند كه پس از بارانى تند در شوره‌زار كوير سربرمىآورند و لحظه‌اى بعد در برابر پرتو سوزان خورشيد محو مىشوند . با اين حال ارزش همين سربداران بيش از ساير سلسله‌هاى كوچك محلى بود . چه در ايجاد آن سلسله رمزى از مليت ايرانيان نهفته بود . رمزى كه لايزال بوده و همواره در سخت‌ترين اوقات تجلى كرده است . سربداران در صدد رها ساختن كشور از قيد تسلط مغولان و غلامان حلقه‌بگوش ترك و تاجيك آنان بودند و درين راه هرچند خوش درخشيدند و حتى طغاتيمور خان آخرين امير داعيه‌دار مغول را در سراپردهء خويش به خاك و خون كشيدند ، ولى دولت مستعجلى داشتند و پس از جنگ زاوه در 13 صفر سال 743 هجرى كه امير وجيه الدين مسعود سربدارى از ملك حسين كرت شكست خورد ، سربداران ديگر كمر راست نكردند و حكومتى به ناتوانى تنها بر سبزوار و نيشابور و اطراف آن داشتند تااين‌كه تيمور آخرين آنان خواجه على مؤيد را به فسون و افسون در حلقهء اطاعت خويش آورد . دربارهء اين سربداران كه مردانى دلير و شجاع بودند و انديشه‌اى جز پاك كردن سرزمين مقدس خويش از مغول نداشتند ، ولى بر اثر شكست از ملك حسين كرت به مقصود خويش نائل نشدند ، يكى از شعراى همان روزگار گويد :