محمد يار بن عرب قطغان

393

مسخر البلاد ( تاريخ شيبانيان ) ( فارسى )

لقب داده‌اند . بنايى در جوانى در عهد سلطان حسين بايقرا از امير عليشير نوايى رنجيده خاطر شد . ازاين‌رو به آذربايجان رفت و مدتى در دربار سلطان يعقوب آق‌قويونلو ماند . سپس به خراسان بازگشت و از آنجا به سمرقند نزد سلطان على ميرزا رفت و قصيده‌اى به زبان مروزى به نام « مجمع الغرايب » در مدح او گفت . با استيلاى شيبك خان بر خراسان از ملازمان او شد و منصب ملك الشعرايى دربار او يافت . پس از مرگ شيبك خان در خدمت محمد تيمور سلطان پسر وى بود . مولانا بنايى سرانجام در قتل عام قرشى به دست امير نجم ثانى به قتل رسيد . معروف است چون قزلباشان بر شهر مسلط شدند ، مولانا بنايى بغل خود را پر از سنگ كرده بر بالاى بام رفيع برآمد و به جانب جماعتى كه قصد جان او كرده بودند ، سنگ مىانداخت ) . چون يك سنگ باقى ماند ، يكى از قزلباشها حربه‌اى به او حواله كرد . مولانا از غايت دهشت آن سنگ را به جانب او انداخته ، اين بيت بر زبانش جارى شد : مدد مىخواهم از سلطان عرشى * همين سنگ است و پشت بام قرشى مولانا بنايى در قصيده ، غزل و مثنوى دست داشت و حالى تلخص مىكرد . وى استاد نظيره سازى است . غالب اشعار سعدى و حافظ را استقبال كرده ، ديوان قصايد و غزليات او شامل شش‌هزار بيت است . ديگر سروده‌هاى وى عبارتند از مثنويهاى : « باغ ارم » ، « بهرام و بهروز » و « شيبانىنامه . » بنايى در پايان عمر به موسيقى پرداخت و آهنگ‌ساز زبردستى شد و دو رساله در ادوار موسيقى نگاشت . علامه دوانى دربارهء او گفته است : « وى دانشمند شاعران و شاعر دانشمندان است . » در حبيب السير آمده كه « ديوان اشعارش در بلاد ماوراء النهر و خراسان مشهور است و اشعار آبدارش بر السنه و افواه طبقات انام ذكور . » نك : تاريخ راقم ، ص 100 ؛ حبيب السير ، ج 4 ، صص 287 ، 348 - 349 ؛ تاريخ موسيقى ايران ، ج 1 ، ص 229 ؛ ريحانة الادب ، ج 1 ، ص 181 ؛ هفت اقليم ، ص 192 ؛ احسن التواريخ ، ص 681 ؛ تاريخ رشيدى ، ص 313 و تحفه سامى ، ص 169 .