محمد يار بن عرب قطغان
324
مسخر البلاد ( تاريخ شيبانيان ) ( فارسى )
مقهور را در ذلّ و ادبار گرفتار گردانيده ، فوجى را از زجاج جام قرعهء جام چشانيدند و برخى را از سفير تير پيغام جانستان به گوش برنا و پير رسانيدند . چنانچه از بسيارى كشته ، [ ؟ ] « 1 » روى بسته نمود و از خون خسته بر سر پشته ، سيل روان بود و به تيغ آبدار آن باد پيمايان خاكسار را در آتش جهانسوز قهر انداختند و سرهاى گردنكشان را كه خيال سركشى و هوادارى و نخوتفروشى بر سر داشتند ، به زخم تير از پاى درانداختند . سران را همه گر جدا شد ز تن * سپر گشت بالين و جوشن كفن سپاه ظفرپناه از لشكر بدخواه هركه را يافتند ، در حال سر پر شروشور او به شمشير از تن جدا گرداندند و در پاى چوگان اسب افكنده مانند گوى گرداندند . و عبد الستار سلطان كه خاطر خطير شهريار جهانگير به گرفتارى او مقيد بود و در اوان تكاپوى و زمان جستجوى در قبضهء اقتدار جسدهاى سول و اونك برحسب تقدير را سرگشت ، به رحيم قلى چهره آقاسى و دوست چهره آقاسى بفرموده خاقان مالك رقاب او را پياده در ركاب اسفنديار سلطان بردند و دست او گرفته ، به قبضهء پيك اجل سير بردند . آن را كه ز پيلرخ نمىگردانيد * امروز پياده پيش شاهش بردند و سلطان كامياب از غايت اضطراب به سرعت و شتاب تيغ چون قطرهء افراخته بر سر او فرود آورد و ديگر كار او تمام ساختند و سر او را از گردن انداختند . در اين اثنا دلاوران مظفرلوا جان فولادبى اويشون را دست و گردن بسته ، به درگاه رفيع آوردند و آن حضرت زبان گوهربار به گفتار ( 195 الف ) درآورده ، در مقام عتاب به او خطاب كرد كه اى حرام نمك در حق تو چه بد انديشيديم كه ولايت ما را گذاشته به اعدا پيوستى و همواره فتنه انگيخته و خاك جسارت بر فرق خويش بيخته به سنان خونافشان حسد سينهء موافقت خستى ، او در مقام بازخواست سر خجالت بالا نتوانست كرد تا كه [ سلطان ] جهت عبرت ديگران حكم فرمود كه نخست ديدههاى او را به گزليك غيرت از حدقه بيرون آورند و يك به يك اجزاى او را به سر كارد و خنجر از هم باز كردند . و قاضى صبران را با دو پسر او خاطرنشان ساخته ، حكم همايون صادر شد كه نخست پسران او را در نظرش به قتل آوردند .
--> ( 1 ) . س : يك كلمه خوانده نشد .