محمد يار بن عرب قطغان
323
مسخر البلاد ( تاريخ شيبانيان ) ( فارسى )
و از جانب حصار نيز خلقى بىشمار اژدهاى دمان بر زمين هيجا مانند نهنگ درياى دغا تيرها در دست و سپرها بر سر گرفته و پيكان آتشفشان به زهر كين آب داده ، بر بالاى فصيل آمده و از سر اضطرار به دم مدافعت و ممانعت پيش آورده ، تيرباران آغاز كردند . دست اجل گريبان امل آويخته ، چون ديو و دد درهم آميخته و سپاه اعدا در صدمهء نخست لشكر ظفراثر كه بر بالاى باره برآمده بود ، به ضرب نيزه و پيشبرد حربهء تيغ و خنجر باز كرده ، زيرا كه بر آن قلعه بارويى « 1 » كه توان ايستاد ، نبود . و از طرف زير سر كنگره تا به پايان آنچنان ساخته بودند كه پيك صبا را عبور بر او محال مىنمود . و از جانب درون در محاذى باره ديوارى ديگر افراخته بودند آنجا ( 194 الف ) برآمده ، پاس قلعه مىنمود . در اين ولا شهريار ظفر آثار به همراهى سلطان زادگان قدم بر پشت رخش باد رفتار نهاد و از براى كارزار و تقويت لشكر با تمكين و وقار بر كنار ايستاده و سپاه فيروزى انتباه را بعد از احساس اين معنى از فرّ دولت قاهره و شوكت بىاندازه روى داد . و ديگر بار همه به يك بار بازوى جلادت در ميدان كارزار گشادند و به اهتمام تمام خويش را به زير باره رسانيدند . و بعضى چون آتش از پستى روى به بالاى حصار نهادند و زير قلعه چنان را كه پاى رفعت بر فرق گذاشتى و سر از فراز منطقه و بروج افراشتى ، در بسيارى نقب و چپر « 2 » چون كبوتر پر دريچه و روزن ساختند و سرهاى كنگرهء آن را كه از قصر معلّى از برج ماه و مهر مىگذشت ، به خاك راه برابر برانداختند تا كه سپاه رعيت و فرع به روى اهل سپاه استعلا يافت و خيل هراس و خوف بىقياس بر ضماير و سراير ايشان بنياد نهاد و از نهيب عقاب صولت خسروى پريشان و هراسان شده ، بازوى گريز را افراشتند ، در شكوه شاهين قهر شاهى راه گريز برگرفتند و برجها را خالى گذاشتند . القصه ، چون بلدهء صبران در قبضهء اقتدار سپاه ظفرنشان درآمدند ، حضرت اعلى از غايت قهر و غضب حكم فرمود كه از مردم درون جمعى اوزبكان تيرانداز و تفنگچيان كينهور در آيين قلعهدارى طريق جانسپارى پيموده بودند و بعضى از تازيك كه بر سرباره آمده از ورطهء جهالت و غوايت « 3 » ، درايت نمودند [ كه ] تيغ از ايشان دريغ ندارند و خشت وجود آن گروه بىباك را در عرصهء گيتى بگذارند . بنابرآن لشكر منصور ( 194 ب ) آن فرقهء منكوب و
--> ( 1 ) . س : راهرويى . ( 2 ) . س : خذر . تصحيح قياسى شد . ( 3 ) . س : وغايت .