پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )
55
مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )
بدبخت را كه زنده در گور كرده بود به من نشان داد . به نظر مىآيد كه هنوز هم از آنها در هراس است ، و به من اعلام داشت كه زنجيرهايشان را خرد كن . اين رؤياى شوم چندين بار تكرار شد . اكنون محمود برو ! به اين عيسويان بگو كه از نفرين من دست بردارند و بكوشند تا اين آسمان خشمگين را از ضديت با ما بازدارند . به آنان اطمينان بده كه اگر زنده بمانم به بدبختى آنها پايان مىدهم و آزادشان مىكنم و از احسانهاى خود آنان را لبريز و خشنود مىسازم . » محمود آقا سخنان پاشا را بىكم و كاست به ما واگو كرد و بر روى چهرهمان شادى درخشيد ، او اميدوار بود كه پاشاى جوان تندرستى خود را به زودى به دست مىآورد و ليكن سرنوشت كه به نظر مىآمد ، مىخواهد نگرانى و گرفتارى ما ادامه يابد كار را به شكل ديگرى درآورد . دو ساعت پس از اينكه احمد اظهار كرد كه مىخواهد درستى را پيشهء خود كند آخرين نفسش را كشيد و مادرش تا نزديك گورش او را دنبال كرد . ابراهيم كه به تازگى به طوپراق قلعه رسيده بود از مرگ برادرزادهاش آگاه شد و به شتاب خود را به بايزيد رسانيد و بىدردسر خود را پاشاى بايزيد اعلام كرد و به اين سمت شناخته شد .