پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )
37
مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )
خود به غنيمت ببرد . او خودش دستهاى مرا باز كرد و گفت كه بردبارى كن . اگر راست مىگفت آن سربازى را كه به قسطنطنيه فرستاد ، مىبايست در چهل روز باز گردد و پاسخ بياورد . او سخنان خود را دنبال كرد و گفت « من زندگانيت را محترم مىشمارم حتى اگر باب عالى فرمان ديگرى بدهد . » پس از اينكه او كوشيد مرا مطمئن سازد نگهبانانش مرا به بيرون خانه كشيدند و ناچارم كردند كه با پاى پياده به زحمت به سوى آن بلندى كه ارك بايزيد در آن ساخته شده است بالا بروم . نيمه شب بود هنگامى كه ما از دروازههايش گذشتيم نخست به اطاقى درآمديم كه در آنجا چندين زن چادرى ديديم كه دستهايشان را روى چشمانشان گذاشته بودند و از ديدگان اشك مىريختند . آنان انگار مىكردند كه ما را مىخواهند از پاى در بياورند . پس از آنكه به اطاق ديگرى رسيديم پيرمردى را ديديم كه با حالت غمناك و نگاه دلسوزانهاى به ما نگاه مىكرد و بچههايش دورش به زمين نشسته بودند . او فرمانرواى اين كاخ بود . نامش محمود بود كه همنام پاشا مىباشد . نگهبانان با احترام به او سلام دادند و سپس روى خود را به ما كردند و گفتند كه « ميزبان همين و محل سكنى تازهء شما همينجاست . » آنگاه يك دسته طناب را كه در بقچه بود برداشتند و تن مرا با آن بستند . نخستين حركت آنها ، بايد اقرار بكنم كه مرا از وحشت به لرزه درآورد . آنها يك در افقى را كه در زير حصير پنهان شده بود بلند كردند و مرا ناچار نمودند كه با كمك ريسمان از آنجا به پائين بروم . آنجا يك سياهچال بود كه باوجود روشنائى كه به اطرافم پخش مىشد و مشعلهائى كه اين صحنهء هولناك را روشن مىكرد من نتوانستم ته آنجا را حتى بطور مبهم پيشبينى كنم . با اينهمه پس از چند ثانيه حس كردم كه زير پاهايم به زمين خورد . زيردستان پاشا به من گفتند كه طنابهايت را باز كن . آنها نيز از بالا با همان ترتيب ، آن سه همراه بدبختم يعنى آن سرباز باب عالى كه نامش را از عمر