پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )

32

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )

تو تقاضاى لطفى بكنم در هيچ مورد از محمود بدگوئى نكن . همين امشب تو به راهنمايت مىپيوندى . » من به سخنان دو پهلوى محمود هيچ پى نبردم و هنوز نمىدانستم كه براى ثابت كردن سوگندهاى دروغين رسم كردها بر اين است كه اصطلاحات مبهم بيان مىكنند من نيز بنوبهء خود سوگند خوردم كه مطابق ميل پاشا رفتار كنم . پس از آنكه متانت خود را از دست داد و حتى حالت خنده‌روئى به خود گرفت سخنان خود را دنبال كرد و گفت « دوست من ، يك خبر سودمندى به تو مىدهم كه فراموش نكنى : هرچند كه ايرانيان پيرو پيغمبر ما هستند ولى از ما كمتر مسلمانند . آنان نه ايمان درست دارند ، نه راستى و صافى ، نه داد و دهش كه خاصيت ماست . آنان ملايم ، چاپلوس و نوازشگرند و اين درست است اما در زير اين شكلهاى گمراه‌كننده ، آنان نقشه‌هاى شوم خود را پنهان مىكنند . به نخستين تأثيرى كه بر تو كردند اعتماد مكن . در كشور بيگانه از همه روشن‌بين‌تر ، كور است « 1 » و يك ايرانى حتى اگر حرف راستى هم به تو زد باور نكن ، در ضمن از تو مىخواهم كه فهرست آنچه را كه همراه مىبرى به من بدهى چون مسئول آن من مىباشم . با اينكه رسم است ولى هيچ تحفه‌اى به من مده و اين با من است كه به تو هديه‌اى بدهم و در هنگام بازگشتت به نشانهء يادگار چيزى به تو خواهم داد . » پس از اين گفتار ، پاشا دستور داد كه يكى از آقاهايش بنام خليل بيايد و در حضور من به او نامه‌هائى كه براى فرماندار ايروان نوشته بود سپرد . و همچنين دستور داد كه مرا به آن شهر هدايت كند . بعلاوه به او يادآورى كرد كه با من خوب رفتار شود . خليل زانو زد و فرمان او را پذيرفت و دامن جامهء او را بوسيد و اجازهء مرخصى گرفت . من همراه او به راه افتادم و بى آنكه به عواقب اين تغيير تصميم ناگهانى بينديشم مصمم شدم كه بيدرنگ به راه بيفتم .

--> ( 1 ) - مثل عربى است .