پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )
14
مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )
رسيديم . من دربارهء ايران خبر گرفتم و دانستم كه دربار در تبريز است و ما تا پانزده شانزده روز ديگر مىتوانيم به آنجا برسيم . من دلم مىخواست كه هرچه زودتر از ارزنة الروم به راه بيفتم ؛ ولى پيشكاران حكومتى ترك در نزديك مرز ايران خيلى بدگمان هستند . آن مأمور گمركى كه ارمنى همراهم او را خيلى خشن جلوه داده بود به من دستور داد كه برطبق رسوم متعارف كه دربارهء بازرگانان ايرانى رواج دارد بايد كه تا فردا مرا در زير نظر داشته باشد . پس از نماز صبح او مرا پيش خود خواند و ديدم كه مشغول به نوشتن است . چهرهاش خندان بود ، او مرد جوانى بود كه نامش احمد بيگ است و به نظر مىآمد كه خيلى دارائى دارد . من به او به عربى سلام كردم . در چهرهء من خيره شد و آنگاه گفت : « چهرهء تو براى من ناشناس نيست گمان مىكنم كه ترا در يكجا ديده باشم . آيا در بغداد بود ، اورشليم بود يا در جزو كاروان شهر مقدس ؟ نه نه شكى ديگر ندارم كه در مصر بود ، در زمانى كه فرانسويان اين استان را گرفته بودند . » احمد بيگ به كسانى كه در آنجا بودند اشاره كرد كه بيرون بروند و هنگامى كه ما تنها گشتيم از نو به من خيره شد و با شگفتى به من گفت « تو فرانسوى هستى ، كوشش نكن كه وارونه حرف بزنى . تو اينجا چكار دارى ؟ آيا نمىدانى كه كسانى ديگر جز من هستند كه ترا بشناسند ؟ آيا از ياد بردهاى كه ما چه كينهء سختى به عيسويان داريم ؟ آيا نمىدانى كه نزديك صد سال است كه هيچ اروپائى پا به اين سرزمين نگذاشته است ؟ با اينهمه از من مترس ؛ هرگز در برابر خوبى من بدى نمىكنم . احمد مرد ناسپاسى نيست نيكوكارى را كه از كس ديده هرگز از ياد نمىبرد . » هرچند كه خود را آموخته كرده بودم كه در موارد اضطرار مانند شرقيان خونسردى خود را حفظ كنم و ليكن ممكن نشد كه از سخنان او به تعجب درنيايم . مأمور گمرك كه چنين ديد گفتار خودش را دنبال كرد و گفت « بدان كه چه اتفاقى سبب آشنائى من با تو گشت . من زمانى از زيارت مكه برمىگشتم كه فرانسويان مصر را گرفته بودند مىخواستم كه به كشورم بازگردم بىآنكه از سوئز بگذرم چون آنجا به دست آنها افتاده بود . من در جده