پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )

90

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )

خيلى گرانبها يك قليان ايرانى با خودنمائى بسيار ، همراه ده تا غلام پيش من فرستاد . » پاشا خيلى لذت مىبرد از اينكه به حساب ملتى كه او را دوست نمىداشت چيزهائى بگذارد و خودش را خشنود كند . او وقتى مىديد كه سخنانش در من آشفتگى ببار آورد نيشخندى از روى بدذاتى مىزد . ناهار به پايان رسيد دستور داد كه فرمان درگاه را بياورند و پس از آنكه با نگاهش به همهء حاضران فهماند كه از آنجا بيرون بروند به من نامهء رسمى كاردار سفارت فرانسه در قسطنطنيه ، آقاى روفن آن مرد بزرگوار را داد و من با شتاب آن را گشودم و با شادى خبرهاى تازه و خوشى را كه در آن بود خواندم . از جستنى كه كردم پاشا دستش را جلوى دهان من گرفت و به من دستور داد كه هيچگونه نشانه‌اى از خرسندى از خود بروز ندهم . او به من با صداى آهسته گفت « چه بىاحتياط هستى . آيا نمىدانى كه در اينجا همه‌چيز بايد اسرارآميز باشد ؟ تو ، به ايران با نامى جعلى مىروى . آمادهء حركت باش ولى وانمود كن كه ناچار شده‌اى به قسطنطنيه بازگردى . حتى مىبايست كه تو همان راه را پيش بگيرى . امشب يك افسر به تو مىپيوندد . هنوز همه‌چيز گفته نشده است . بطور حتم تمام آن لوازم گرانبهائى را كه با خود آورده بودى هنوز به دستت نرسيده است من مىخواهم كه تلافى آن نقص‌ها را بكنم . تنها كافى نيست كه ترا به مقصدت برسانم بلكه بايد وسائلى فراهم كنم كه از تو بطور شايسته پذيرائى كنند » . بيگلربيگى آنگاه دستور داد كه پارچه‌هاى گرانبهاى حلب ، ساعتها و جواهرهاى گوناگونى آوردند و مرا ناگزير از پذيرفتن آنها كرد و به همان اندازه كه من از دريافت آنها از خود اكراه نشان مىدادم او بر شمارهء آنها مىافزود . پس از هفده روز اقامت در اردوگاه عثمانى ، من اول آوريل 1806 آنجا را ترك كردم . يوسف پاشا بيست مرد مورد اطمينانش را همراهم فرستاد كه فرماندهء آنان يك آقا به نام مصطفى بود . اين افسر بنا به دستورى كه از بيگلربيگى دريافت داشته بود در تمام مدت نخستين روز ما را به سوى قسطنطنيه مىبرد ولى فردايش