موريتس دو كوتز بوئه ( مترجم : محمود هدايت )

50

مسافرت به ايران بمعيت سفير كبير روسيه در سال 1817 م ( فارسى )

را پس ميزد چون به قلهء كوه رسيديم از راه سراشيب خطرناكى پايين آمديم كه بموازات جويبارى ساخته شده و آب طبيعتا از چندين آبشار پائين ميريخت . پس از طى يك فرسنگ مجددا تغييرات تازه‌اى در مناظر ما ظاهر شد . البسه پوستى را كنديم . منظرهء بهار را در درختان غرق شكوفه مشاهده مىكرديم . رودخانه بامباك را كه از چند پل بايد بر آن گذشت با بهترين مناظر مينگريستيم . در افق آثار كليساى شهر كوچك قره‌كليسا كه تپه‌هاى مستور از كاج بر آن احاطه داشت نمايان بود . وجه تسميهء اين شهر تيره‌رنگى كليساى آن است كه از دور سياه به نظر ميآيد بدين سبب آن را قره‌كليسا گويند . با وجودى كه اين نواحى در عرض جغرافيائى 40 درجه واقعست معهذا آب و هواى آن كاملا مانند منطقهء وسطاى روسيه است . معروفيت اين محل بواسطهء عسل و ماهى قزل‌آلاى آن است . براى سربازان ما چنان جاى مناسبى پيدا شد كه ابدا باور نمىكردند در يك شهر تاتار منزل كرده باشند . اگرچه خستگى راه هم كمك كرده بود ولى همين مسئله سفيركبير را بر آن داشت كه دو روز در اين نقطه بماند چه ديگر كسى اميد نداشت كه چنين منزلى در گروزينى يا ايران پيدا شود . بيست و پنجم از قريهء بكانتى كه مربوط به ارامنه است گذشتيم . اگرچه از راه كوه زودتر بايروان ميرسيديم ولى جاده كاملا مستور از برف بود و سه روز هم در راه بدون رسيدن بيك ده پيش ميرفتيم ، اينست كه سفيركبير با دور بودن راه جاده گومرى را ترجيح داد . در نيمهء راه غار عميقى ملاحظه شد كه قرون و اعصار بر آن گذشته بود و مسافرين با مراكب خود در آن منزل ميگزيدند . ولى گمان نميكنم خواب در آن ممكن باشد چه صداى مهيب جريان رودخانهء بامباك كه از جوار آن ميگذشت انعكاس غريبى در آن ميكرد ، بطوريكه از نزديك شدن به آن لرزه بر اندام انسان مستولى ميشد . اين كتيبه در آن بسنگى منقور بود « مسافرى كه از اين نقطه ميگذرى هان ! هركه هستى باش جز باحترام از اين‌جا مگذر و پا بدين قبر منه كه مدفن پهلوان بزرگى است . گرچه عبارتى كه حاكى از عمليات جنگى او باشد نمىبينى ولى اين صليب