عبد الحسين خان ملك المؤرخين ( لسان السلطنه )

885

مرآت الوقايع مظفرى ( فارسى )

مردم بلند شد . بعضى از علما خواستند بيايند ، آقا شيخ مرتضى مجتهد به علما گفت براى چه آمده‌ايد و براى چه مىرويد و غشوه‌اش فروگرفت . آقا سيد محمد طباطبائى استخاره كرد بد آمد . علما از آمدن پشيمان شدند . وزير دربار مأيوس شده برگشت ، ليكن در اطراف سوار و سرباز گذاشت كه آنها نروند . از قرار معلوم سفارت انگليس و عثمانى با آنها همراهى دارند و به شاه شكايت نموده‌اند كه چرا علما بايد آبرويشان بريزد . مىگويند سلطان عثمانى نيز تلگراف به شاه زده . علماى ساير بلاد ايران نيز سخت ايستادگى دارند و تلگرافات زده‌اند . مىگويند علماى نجف اشرف نيز خبر شده مشغول تهيهء كار مىباشند . الآن مقصود علما تغيير وضع سلطنت ايران است و مشغول كتابچه مىباشند كه چاپ كرده رواج بدهند . روز بيست و چهارم شوال گفتند امير خان سردار با سرباز به حضرت عبد العظيم عليه السّلام رفت كه آنها را به زور بياورد ، آقا سيد محمد مجتهد با او طرف شد و فحش داد ، او نيز بىنيل مقصود مراجعت كرد و نيز علما چنين فهميده‌اند كه دولت مىخواهد آنها را از وسط راه نفى بلد كند . طهران در عشر سوم شوال ، شاه يك روز مرض غشوه‌اش فروگرفت . پس از آن‌كه به هوش آمد گفت از ظلمى است كه به سادات و علما شده است . چند روز كسالتش باقى ماند . روز بيست و چهارم ، مردم متفرقه را از [ رفتن به ] حضور شاه مخالفت كردند و نايب السلطنه را شاه خواست كه به حضرت عبد العظيم در عقب علما برود ، گويا قبول نكرد ، كه آنها نخواهند آمد « 1 » طهران در روز بيست و چهارم شوال ، اتابيك گفت قراول‌هاى درب خانه‌هاى مردم شهر طهران را بردارند . سببش را گفتند به جهت اين‌كه هروقت مىخواستند سرباز را براى امرى حاضر نمايند تمام مردم ملتفت مىشوند كه كجا مىروند .

--> ( 1 ) . يعنى قبول نكرد برود . زيرا مىدانست كه آنها نخواهند آمد .