ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
79
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى )
رسم بماند - و اللّه أعلم بذلك . اخبار خزر بن يافث گويند خزر را كنار جوى اتيل خوش آمد از ديگر جايها و آنجا شهر خزران بنا نهاد ، و آن كشور بدان بازخوانند . و آنجايگاه زمستان ، سخت باشد ، در شهر شدندى و تابستان به صحرا ، و گياخوارها جاى گرفتندى ، و كشت ايشان جز گاورس نبود . پس اندران كوهها روباهها يافتند بىاندازه ، و همىگرفتند . خزر بفرمود تا ازان پوست پوشش زمستان همىساختند ، و نيز به جايها بردند و بفروختند . پس چنان افتاد كه خزر را پسرى بمرد ، و ندانستند كه به دو چه كنند ، زيرا كه پدرش ، يافث ، و برادرش ، ميسك ، هر دو اندر جيحون غرقه شده بودند . پس گفت : " من به خلاف آب جيحون پسر را تدبير سازم . " و بفرمود تا هيزم بياوردند ؛ و همه فرزندان و مردم را بخواند ، و طنبورى هشت رود ساخته بودند ؛ همىزدند و سرود همىگفتند و نشاط همىكردند . پس پسرش را در آتش بسوخت ، و اين رسم همچنان بجايست . و در كتاب ممالك و مسالك خواندهام ، و هم برينسان صورت نگاشته بود . و در بيشهها بسيارى انگبين بدست آورد ، و ازان چيزها ساخت . و محفوريها و پشمينهها بياموخت مردم را و طرايفها كه ازان زمين خيزد . و نسلش بسيار شد . طالع مقام او سنبله بوده است ، قمر اندر برج ميزان و خداوند ساعت - و اللّه أعلم . اخبار روس بن يافث چنين روايت كردهاند كه روس و خزر از يك پدر و مادر بودهاند . پس روس چون بسيار بگشت ، جايى نيافت كه او را خوش آمدى . سوى خزر نامه نوشت ، و از كشور او گوشهيى بخواست كه آنجا آرام سازد . و روس را فرزندان و عشرت كمتر از ديگر برادران بود . پس برادرش ، خزر ، اجابت كرد ، و روس بگرديد ، جايى بيافت ، جزيرهيى نه بسيار و نه اندك و زمين نرم و هواى عفن . آنجا مقام گرفت ، دران بيشهها و دشوار جاى . و هرگز هيچكس دران زمين نرسيد ، مگر گشتاسپ به فرمان پدرش ، لهراسپ ، دران وقت كه كيخسرو او را به خزران و الانان فرستاد - و آن شرح خود گفته شود ، اگر خداى خواهد . پس چنين گويند كه روس را پسرى بود ، با كسى جنگ كردن افتادش و سرش شكسته شد . پيش پدر آمد به كلّهى خونآلود . گفتا : " برو و بدست خويش او را مقابلت كن . " پسرش همچنان كرد . و اين رسم بماند ، كه اگر كسى را زخم زنند ، نيارامد تا كينه بازنجويد . و اگر همه عالم او را دهى ، ازان كار فروننشيند ، و كس يكديگر را ياورى نكنند . و چون