ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
100
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى )
چنان روايت كرده است كه بليناس بن بطياس را پدر بمرد ، و مادرش عظيم درويش بود . و آن جايگاه كنيسهيى بود كه به سالى يك بار درش بازگشادندى روز عيدى كه رسم بودشان ، و بسيارى بتان بودند دران كنيسه نهاده . پس همه كس كودكان را آنجا بردندى ، و هر كودكى جايى كه خواستى پيش بتى بنشستى تا دانستندى كه ازان كودك چه صناعت و كار خواهد آمد ، كه اين تجربت كرده بودند . پس چنان افتاد كه مادرش بليناس را آنجا برد . بليناس رفت و پيش بتى بياراميد كه تعلّق به علم نجوم و فسونها و سحرها و صناعتهاى بزرگ داشت . و جماعتى دران ايّام بودند اهل آن علم و صناعت ؛ مادرش بليناس را پيش ايشان برد . قبول نكردند ، از بسيارى شفاعت و زارى كه كرد . گفتا : " خدمت كنندهيى باشد كه سخت ضعيفم و بدحال ، و شما را ثواب باشد . " آخر رضا دادند و گفتند : " ايدر همى گردد . " و مدّت هفت سال برآمد ، و بليناس عظيم زيرك بود و صاحب اقبال ، بسيارى علم آموخت دزديده . و حكيمان او را محلّى نشناختندى ، كه چيزى از نهان وى گويند . و نسخت كتابها برداشت . پس چنان افتاد كه عيد ايشان فراز رسيد ، و همه خلايق به كنيسه جمع شدند . بليناس رفت و پيش آن بت بنشست تا چيزى خواند از علم . جماعتى از بزرگزادگان بر وى خوارى كردند از خداوندان تعليم ، و گفتند : " تو از كجا و اين گستاخى از كجا ؟ " و بليناس را براندند . برخاست و از پس آن بت مهين رفت از غم ، و آنجايگاه خوابش بازگرفت . چنين روايت كنند كه درين كنيسه شيطانى مقام داشت ، از بقيّت خداوندان علم ، كه اندر عهد سليمان پيغامبر عليه السّلام بودند . و عادت چنان بود كه چون مردم بيرون آمدندى در كنيسه سخت گشتى و تا سال ديگر همان وقت گشاده شدى ، كس نديدى . چون مردمان بيرون رفتند ، در كنيسه سخت گشت و شيطان پيش آن بت بزرگ بنشست . و كتاب علم و فسونها به زبان جنّى همىخواند به آواز بلند . بليناس بيدار گشت و دل و هوش به دو سپرد و همىشنيد ، و بهرى ياد گرفت . چون تمام بخواند بليناس از پس آن صنم بيرون آمد . شيطان گفت : " چه كسى و ايدر چه كار دارى كه اين ساعت بسوزمت به آتش ؟ " بليناس زارى و ضعيفى و بيچارگى گفتن گرفت ، و كمخردى و درويشى ، و گفت : " اگر مرا بكشى سخت نيكو كرده باشى ، تا از محنت روزگار باز رهم و خلاص يابم . " شيطان را رحمت آمد بر وى ، و گفت : " برو اكنون از ايدر ! " بليناس گفت : " يكى به تفضّل اندر طالع من نگر ، تا مرا ازين