ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
94
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى )
دشمنان را سپرى كنيم . " روال شاد گشت بدين سخن . و همچنان بكردند . و راست آمد ، و ازان دشمن سوارى نرست ، و همه را بكشتند و از كوه بيفتادند . و كار روال بزرگ گشت . پس روزى روال دستور را گفت : " تدبيرى نيكو ساخت برقمايص ، و بزرگ نصيحتى بجا آورد . " سفر گفتا : " چنين است ، نيكو برآمد . و ليكن من ايدر چيزى همىبينم . " گفتا : " چيست ؟ " سفر گفت : " آن مرد كه چونين تدبير داند كرد و دشمنى بدان صعبى هلاك كردن داند ، بر وى ايمن نتوان بود ، و جز هلاك كردنش درمان نباشد . " روال گفت : " مرا دل ندهد كه او را بد كنم . " سفر گفت : " پس مردمان از وى ببر و دستش كوتاه گردان ، تا هيچ نتواند كردن . " روال همچنان بكرد . و برقمايص دانست كه اين كار دستور است . و او را وزيرى بود دانا ازان پدرش ، بر وى سگالش كرد كه خود را ديوانه سازد . و با هم ميعاد نهادند كه بيرون شهر ، به شب اندر ، به يك خانه جمع شوند و با هم تدبير سازند . پس برقمايص جامه بر خود بدريد و به بازار برآمد ، بر سان ديوانگان . و اين خبر به برادرش رفت ، سفر را بخواند و گفت : " شغل برقمايص خداى تعالى از ما برگرفت كه ديوانه گشت . نيك بود كه او را بد نفرموديم . " سفر گفتا : " مرا با برادر تو هيچ دشمنى نيست ، بل صلاح تو را گفتم . و اين ديوانگى نيست ، كه زيركى تمام است كه درين زمانه به دانش او مرد نيست . و اگر خواهى كه ترا حقيقت شود كسى را فراز كن تا بنگرد . " و همچنان كردند . پس برقمايص چون شب درآمد به صحرا دست و روى بشست و نماز ميكرد . جاسوس بر درختى بود ، بجنبيد ، سايهى او به مهتاب اندر . چون برقمايص بديد ديگر باره جامه بر خود پاره كرد ، و پاى برهنه دويدن گرفت خروشان . جاسوس بازآمد و ملك را بگفت ، دستور گفت : " وى را بديده باشد . " و برين چندى برآمد . پس شبى برقمايص و دستورش در بتخانه خفته بودند . برقمايص از خواب بيدار گشت و گفت : " در خواب ديدم كه بر آسمان شدم ، و ماه را روشنايى برفت . من آن را نعلين كردم و به زير آمدم و آب چهار دريا بازخوردم . " وزيرش گفت : " زود باشد كه پادشاه جهان گردى . " و برقمايص ديگر باره سر در خواب كرد . وزيرش برخاست و عصايى به همه قوّت بر ساقش زد . برقمايص بجست و خواست كه او را بكشد . وزير گفت كه : " صبر كن ، كه من از بهر كارى كردم تا فردا . برقمايص را از درد خواب نبود . " چون روز گشت ، دستور گفت : " از بهر آن كردم تا خوابى ديگر نبينى و نخسبى و آن خواب را باطل نكنى . " پس روزى ، گرما هنگام ، پاى برهنه در شهر