ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

89

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى )

برابر قندهار بر هوا برفت . قندهار دست دراز كرد كه آن را بگيرد . نرسيد بران ، بى طاقت شده بود و مهر برخاسته بود . پسرى را بياورد و بر سينه‌ى وى بايستاد . هم بران نرسيد ، و نزديك همىنمود . پس همچنان پسران را بر هم مىنهاد تا هر صد پسر را بر يكديگر انبار كرد ، و آن چيز بالاتر همىشد و همىنمود . اتّفاق ايزدى چنان بود كه برهمن آنجا فراز رسيد . گفت : " تو آنى كه پند من نپذيرفتى ، و اكنون چنين همى كنى . " قندهار گفت : " راست گفتى . دعاى تو بر ما مستجاب گشت و پرده دريده شد . طمع قوت مرا بدين كار آورد . " پس فرود آمد و برهمن چيزى دادش تا بخورد و ديگر روز فرزندان به رسم هندوان بسوخت و آرام گرفت - و اللّه أعلم . پادشاهى فانمين پس چهتل به پادشاهى بنشست ، و همه هندوستان فرمانبرادر شدند . و پس جندرت سجواره زينهار خواست . چهتل او را امان داد ، و كشورش به وى بازگذاشت . و ازان پس گرد پادشاهى بگرديد و عدل كرد ميان رعيّت بر سان پدران ، و بر آخر برادران را بخواند . گفت : " كار عالم را هيچ بقا نيست . من عزم كردم كه به كوه زاهدان روم و خداپرستى كنم . شما پادشاهى بداريد بر سان پدران و چنان كه من داشتم . " برادران گفتند : " آنچه تو مىجويى ما را نيز همان آرزوست . " پس فارك ، پسر اجن را ، به پادشاهى بنشاندند . و هر پنج برادر با هم برفتند به كوه برهمنان ، و آنجا به تعبّد بايستادند تا آخر عمر . پس فارك بر سان عم پادشاهى كرد سى سال . از بعد او پسرش ، اجيح ، بنشست ، مردى با سياست و عدل بود ، بيست سال پادشاهى كرد . چون وى سپرى گشت ، پسرش ، شهدانيق ، پادشاه شد مدّت بيست و پنج سال . پس سفسانيق داد و عدل بگسترد ، مردى نيكوكار و خوش خوى ، و مدّت بيست و چهار سال پادشاهى كرد . از بعد او پسرش ، يسرا ، پنجاه سال پادشاهى كرد . و مردمان از وى سير شدند ، و خلل به ملك اندرآمد ، تا بمرد . پس برادرش ، قوياهورط بن سفسانيق ، پادشاه گشت و سيرت بد پيش آورد ، و دست از عادت پدران بازداشت . و ملك از دست فانمين برفت و در پادشاهى پانزده سال بماند برين‌سان ، تا كشته شد - و اللّه أعلم . حديث رفتن ملك از فرزندان فان و حديث برهمين و شدن دولت از فانمين سبب بيدادى بود ، و همه‌ى دولت كه سست گردد ، به آخر بيدادگر شوند . و روزى گاوى ازان برهمنى بياوردند كه بكشند . بعد از آنكه ملك را پندها گفت ، فرمود كه او را نيز بكشند . ننيوشيدند . برهمن گفت : " من اندر كتابها خوانده‌ام كه دولت فانمين را