ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

54

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

با دخترانش زربانو و كشسب بانو ، و فرزندان زواره و آذر برزين را بقلعه فرستاد تا رستم تور [ 1 ] گيلى او را بستد اندر راه ، و سپاه بر وى جمع گشت ، و كارزارها رفت ميان او و بهمن بىاندازه ، و بهمن را حصار گرفت بگرگان اندر ، و آخر كار صلح كردند و آذر برزين پهلوان گشت بهمن را ، پس بدير كجين ميان رى و اصفهان بهمن را اژدها بيوباريد ، و وصيّت پادشاهى بدخترش كرد - چهرآزاد - كى او را هماى لقب بود و بروايتى گويند بمرگ بمرد ، و زال را همچنين گويند كه بهمن مدتى دراز بقلعه باز داشت ، و زال چند كتاب بساخت اندر سير خاندان ايشان ، ( 36 - آ ) و مثالب و نكوهش گشتاسف و آن تخمه ، و از عمارت بناحيت سواد اندر ، شهر كرد ، آباداردشير نام و نبطيان هميانيان [ 2 ] خوانند بزاب [ 3 ] الاعلى ، و بميسان [ 4 ] اندر ، بهمن اردشير كرد ، و آن را فرات بصره همى خوانند ، و بيت المقدّس را آباد فرمود كردن ، و [ سه آتش ] بيكى روز [ اندر اصفهان ] نصب كرد [ يكى ] بوقت آفتاب برآمدن ، و [ ديگر ] به قطب رسيدن ، و سه ديگر بوقت غروب [ 5 ] و آن را بناها برآورد و هربدان را بدان گماشت ، اول را نام شهر اردشير ، اندر جانب قلعه مارفانان [ 6 ] دوم را نام و زوار [ 7 ] اردشير ، اندر ديه دارك از روستاء برخوار سيم نام ، مهر اردشير ، اندر ديهى [ 8 ] اردستان . پادشاهى هماى چهرآزاد سى سال بود دار المك ببلخ ساخت ، و چون بزاد گويند پسر را بمؤبد سفرد ، و معروف‌تر آنست كه در صندوق نهاد و در آب انداختند تا گازرى بيافتش و بپرورد ، و دارآب [ 9 ] نام نهاد ، و سپاه فرستاد بملك روم و پيروزى يافتند و بسيارى اسيران آوردند ، و هماى

--> [ ( 1 ) ] اين شخص را رستم طور هم ضبط كرده‌اند . [ ( 2 ) ] حمزه : همانيا . [ ( 3 ) ] اصل : بزان - حمزه : بزاب ( ص 28 ) [ ( 4 ) ] اصل : بهستان . حمزه : بميسان . [ ( 5 ) ] كذا حمزه [ ( 6 ) ] حمزه : مارين ( ص 28 ) [ ( 7 ) ] حمزه : ذروان ( ص 28 ) [ ( 8 ) ] ظ : ياء علامت اضافهء قديمى است كه در نسخه باقى مانده . [ ( 9 ) ] در روايت قديم تا طبرى و حمزه غيره پسر هماى را دارا ضبط كرده‌اند و دآراى آخر را دآراى داراپان به پهلوى و داراء بن دارا