ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

30

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

پسر كيمنش بودست ( 19 - آ ) كى گشتاسف پسر كهتر بود لهراسف را ، و زرير مهتر بود ، و بزندگانى پدر پادشاهى بگرفت ، و پسر [ ش ] اسفنديار بود از كتايون دختر قيصر روم و ديگر پسر پشوتن بود ، و او را سى و اند پسر بودند كه به حرب ارجاسف در كشته شدند . كى بهمن ، پسر اسفنديار بود و مادرش را نام اسنور [ 1 ] بود از فرزندان طالوت الملك ، و نام او اردشير بود ، كى اردشير درازانگل [ 2 ] خواندندى او را و ببهمن معروفست ، و او را دراز دست نيز گويند : سبب انك بر پاى ايستاده و دست فرو گذاشتى از زانو بند بگذشتى ، و اندرين معنى فردوسى از شاهنامه گفتست ، بيت : چو بر پاى بودى سر انگشت او ، * ز زانو فروتر بدى مشت او [ 3 ] ، و بروايتى گويند دراز انگل از بهر آن گفتند كه غارت بدور جايگاه كردى در جنوب و مشرق و روم ، و او را پسرى بود نامش ساسان ، و دخترى هماى . و دختر را [ حب از نسل ] رحبعم [ 4 ] بن سليمان بزنى كرد ، نام او ابردخت ، و او از جمله اسيران [ 5 ] بيت المقدس بود ، و سبب او را بهمن فرمود كه بيت المقدس آباد باز كردند . هماى چهرزاد [ 6 ] ، در نسب او خلافست ، بعضى [ 7 ] گويند دختر حارث بود ، ملك مصر ، و بهمن وصيّت كرد كه پادشاهى او را باشد و آن را كه از وى زايد ، و او زن بهمن بود ، و پارسيان ( 19 - ب ) گويند او خود دختر بهمن بود ، و ازين زن زاد كه دختر ملك مصر بود ، و او را شميران بنت بهمن نام بود ، بلقب او را هماى خواندندى

--> [ ( 1 ) ] طبرى : استوريا و هى استار بنت يائير بن شمعى . . . بن بنيامين بن يعقوب ( ح : استواريا - استوزرت‌تا ) ص 688 . [ ( 2 ) ] ظ : انگل بمعنى انگشت باشد و در خراسان چنين لغتى هست . بيرونى : طويل الباع ( ص 105 ) مقروشر ( ن ل : مقدوشى ) اى طويل اليدين ( ص 111 ) ابن عبرى : الطويل اليدين . . تصور مىشود ( مقروشر ) كه بيرونى طويل الياع معنى كرده همان ( ماكروخير Makroheir ) باشد كه ( بلوتارك ) در لقب اين شاه يعنى ( آرتاكسركسس ماكروخير ) ضبط كرده و ماكروخير - ماقروشير و مقروشر شده است . [ ( 3 ) ] منوچهرى گويد : شنيدم من كه بر پاى ايستاده * رسيدى تا به زانو دست بهمن [ ( 4 ) ] اصل : و حبعم طبرى : و كانت ام ولده راحب بنت فنحس من ولد رحبعم بن سليمان ( ص 688 ) . [ ( 5 ) ] اصل : اميران . [ ( 6 ) ] طبرى : خمانى . . تلقب به شهر آزاد . بوندهشن : چيهراچات . شاهنامه : چهرزاد . [ ( 7 ) ] اصل : يعنى .