ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

522

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

همدان نامه نامه مىآورد كه همدان قديما بزرگ بوده است چنانك سه فرسنگ دراز نائى [ 1 ] آن بوده است ، و بازار زرگران آنجا بوده است كه اكنون سيجا با دست [ 2 ] و بخت نصر [ 3 ] ( 345 - آ ) با صد هزار سوار آن را حصار داد و نتوانست ستدن تا عاقبت بهارگاه مسيلهاء آب كوه اروند در بست تا گرد آمد و گشوده شد ، و شهر را خراب بكرد و اگر چه مقصود ازين ذكر بنياد اسلام است كه در فزود اما اين قدر گفته شد تا بدانند كه همدان شهرى بزرگ و قديم بوده است ، اما بوقت اسلام از همدان اسپيد در مانده بود و بعض خانها در حوالى [ و ] آن را قصر ابيض [ 4 ] ميخواندند ، بعد از آن آن را ديوارى ساختند و چهار دروازه ، و بمدتى نزديك آن را باطل گردانيدند ، و عمارت در افزودند در سنهء ستين و مائتين و گورستانها را از دروازها در شهر گرفتند چنانك اين ساعت پيداست ، و شهر را دروازه ساختند چنانك اين ساعت پيداست ، و شهر را گرد بر گرد آن قرب فرسنگى زيادت برمىآيد ، و انصاف در آنست كه در همدان اگر امن باشد هيچ شهرى در اسلام مقابل آن نباشد از فراخى نعمت و درستى هوا و آب و غريب دوستى و درويش دارى اهل همدان ، و نزهتگاههاء بىشمار ، و در حوالى آن عجايبهاء بسيارست كه عبد الرحمن در همدان نامه آورده است ، چنانك منار سنب كور [ 5 ] كه بديه خسنجين [ 6 ] ( 345 - ب ) بوده است ، و ناوس آهوى

--> [ ( ) ] و صحيح آن چنين است : دآراى دارايان گرد هم آورد ، يعنى داراى پسر دارا آن را تجمع داد و تكميل كرد و كلمهء ( سارو ) مربوط بجمله‌ايست كه از اين نسخه يا از اصل تاليف افتاده و ما در حاشيه ( 5 ) از قول ياقوت آورديم و خلاصه آنكه سارو يعنى همدان را جمشيد ساخت و بهمن آن را بارو كشيد و داراى ابن دارا تكميل كرد . و اين قطعه بىشك از اشعار 5 حجائى و از آهنگهاى كرديست ( ر ك : مقدمه ) [ ( 1 ) ] دراز ناى - يعنى طول - دراز نائى معنى وصفى است ولى جائى ديگر . به نظر نرسيده است - ياقوت : تقدر منازلها ثلاثة فراسخ [ ( 2 ) ] ياقوت : و كان صفت الصناعه بها بقرية سنجاباذ و اليوم تلك القريه على فرسخين من البلد ( 8 ص 473 ) [ ( 3 ) ] ابن فقيه و ياقوت : بخت نصر صقلاب نام سردارى را فرستاد بتفصيلي كه درين كتاب نيست . ر ك : ياقوت - همدان - ابن فقيه طبع ليدن ص 217 - 219 [ ( 4 ) ] اصل : افيص [ ( 5 ) ] ابن فقيه : ذات الحوافر ( طبع ليدن ص 247 ) [ ( 6 ) ] ابن فقيه : خسفجين - خشفجين - اسفجين ( ص 248 )