ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

475

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

مرا وحى گرديد كه هم اينجا بباشم تا آخر عمر ، حامد گفت مرا خبر ده تا آنجا كسى رفته است ؟ عمران گفتا به من رسيدست كه از فرزندان عيص بكى آنجا رود و شك نيست كه تو باشى و من ترا آنچ بايد بگويم بدان شرط كه چون باز آئى اگر مرا مرده يا بى دفن كنى و اگر نه همين جا بباشى تا خداى تعالى وحى كند [ 1 ] حامد گفت هر چه گوئى چنان كنم عمران گفت بر ساحل مىرو تا بدابهء رسى سخت عظيم چنانك نه اولش بينى نه آخر از بزرگى [ 2 ] نگر تا نترسى و جهد كن تا برو نشينى كه بوقتى [ 3 ] طلوع آفتاب بشتابد آنجايگاه و بگاه غروب همچنين برود ، و چون [ به روى ] بزمينى رسى و كوه و صحرا همه آهنين بينى چون بگذشتى بزمينى رسى همچنان كوه و درختان و هامون نحاس باشد چون بر گذرى باز بزمينى سيم [ 4 ] رسى هر چند چشم كار كند و از آن ( 311 - ب ) پس بزمينى زر رسى ، و چون به جائى رسى كه ديوارى بينى و قبه و شرفها همه زرين و آن را چهار در ، و آنجا فرود آئى كه آب از آنجا بيرون مىآيد . پس حامد برفت و همچنان كرد تا به جائى رسيد و آن عجايب ديد كه آب از آن سور بيرون مىآيد در آن قبهء زرين و از آن چهار در همى بيرون آمد و سه شاخ در زمين ناپيدا گشت و يكى بر زمين ميرفت و آن اصل رود نيل بود ، حامد [ 5 ] از آن آب بخورد و بياسود و خواست كه بر بالاء آن سور رود فريشتهء آواز داد كه بايست يا حامد كه بغايت منتهاء نيل رسيدى ، و اين بهشت است كه از آنجا همى فرو آيد ، حامد گفت مىخواهم كه بنگرم آنچ در بهشت است ، فريشته گفت نتوانى طاقت ديدن داشتن اكنون ، گفت اين چيست كه همى بينم بدين گردش ؟ فريشته گفت اين فلك شمس است و قمر [ كه ] بر مثال آسيا همى گردد ، گفتا خواهم كه آن را به‌بينم ، بفرمان خداى عز وجل حامد بر آن فلك نشست شبانروزى يك دور ، تا عجايب قدرت خداى تعالى را بديد . و گويند نديد [ 6 ] و اللّه اعلم . پس حامد از آن شاخها پرسيد كه در زمين ناپيدا

--> [ ( 1 ) ] اينجا بن متون مختلف تفاوتست [ ( 2 ) ] مقدسي : ستاتى دابة مقاربة ياقوت : معادية للشمس اذا طلعت الموت اليها لتبتلعها ( لتلتقمها - ياقوت ) فلا يهو لك ص 21 [ ( 3 ) ] ياء علامت اضافه است و بصداى كسره تلفظ مىشود [ ( 4 ) ] روايات در كتب مختلف است [ ( 5 ) ] حائذ ( ر ك ح 3 ص 474 ) [ ( 6 ) ] بروايت ياقوت : فرشته گفت امروز نتوانى بر آن سوار شدن ( ج 8 ص 367 )