ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

358

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

از آن سبب كه گفتند افشين را با مازيار مكاتبت بود در عصيان فرمودن ، و عبد اللّه سه چهار نوشته يافته بود از افشين بمازيار ، و بمعتصم فرستاده بود و افشين - منكر گشت و گفت اين ( 230 - ب ) حيلت عبد اللّه بن طاهر ساختست ، پس مازيار را بسيار همى زدند تار است بگويد [ وى ] اندر آن زخم بمرد و هيچ نگفت [ 1 ] ، پس معتصم ازين پس افشين را بفرمود كشتن ، بعد از آنك بر وى درست كردند كه اقلف بود ختنه ناكرده ، و صنم پرستيدى ، و گفتند بابك را غرورى [ 2 ] دادى . و اندر سال دويست و بيست و چهار ابراهيم بن المهدى بمرد ، و باز مردى برخاست [ بفلسطين ] و برقعى بر روى فرو گذاشت نام [ 3 ] او ابو حرب البرقعى [ 4 ] ، و معتصم به دو سپاه فرستاد و پراكنده شدند و نخستين كسى از بنى عباس كه تركان داشت معتصم بود ، و ايشان را بزرگ كرد و مهتر ايشان را بركشيد چون اشناس ، و اينانج ، و بوغا الكبير ، و همه عاملان او بودند و مستولى شدند ، بعد از آن چون سال دويست و بيست و هفت اندر آمد ، معتصم روز پنج‌شنبه بمرد و هيجدهم ماه ربيع الاول ، و عمر او چهل و پنج سال و هفت ماه و پانزده روز بود ، و پسر خود واثق را وليعهد كرد ، نسب و حليت : ابو اسحق ابراهيم و محمد نيز گويند ، بن هرون الرشيد ، و مادرش : ام ولد نام او بارده [ 5 ] از مولّدات كوفه ، و معتصم مردى بود سپيد مشرب لون [ 6 ] ، دراز محاسن . وزير و كتاب : ابو العباس فضل بن مروان بود ، پس ابو العباس احمد بن عمار البصرى و ابو جعفر محمد ابن عبد الملك الزيات از ( 233 - آ ) كوهستان ، و درين وقت وزير او بود ، نقش نگين الخاتم [ 7 ] : سل اللّه يعطيك .

--> [ ( 1 ) ] طبرى گويد : مازيار بر خلاف افشين گواهى داد كه « خاش » برادر افشين ببرادر او « كوهيار » نامه نوشته و از قول افشين خلاف او را نسبت بخليفه و اسلام آشكار ساخته است ( 3 - 2 ص 1311 - 1312 ) ولى قبل ازين در خبر دستگيرى و مرگ مازيار خبر متن را تأييد كرده است ( ص 1298 ) [ ( 2 ) ] ظ : همى دادى ، يعنى محرك حقيقى بابك بوده و ويرا غرور ميداده و در گرفتن بابك اهمال ميكرده و اين معني را در نامهء خاش برادرش بكوهيار برادر مازيار اقرار كرده است [ ( 3 ) ] اصل : كه نام [ ( 4 ) ] ط و ك : ابو حرب المبرقع اليماني ( ط 3 - 2 ص 1319 ) [ ( 5 ) ] ك : مارده [ ( 6 ) ] ك : مشرب اللون حفرة ، الشربة بالضم : حمرة فى الوجه يقال فى وجهه شربة من حمرة ( اقرب الموارد ) [ ( 7 ) ] كذا ؟