ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

355

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

ببوران اندر پوشيد و مادر ( 232 - ب ) فضل و حسن جدهء بوران طبقى هزار دانه مرواريد هر يكى چند خايهء گنجشكى بياورد كه قيمت آن خداى تعالى دانست ، و در پيش مأمون بريخت ، و او بفرمود تا آن را جمع كردند و بشمردند ده دانه درمىبايست كه خادمى برداشته بود ، مامون گفت عوض آن بدهم و باز ستد و بفرمود تا در كنار بوران ريختند و گفتند كابين تست ، و دو شمع آنجا نهاده بود سياه هر يكى به وزن چهل من و برافروختند ، مأمون گفت اين چيست ؟ گفتند عنبرست ، بفرمود تا آن را برگرفتند ، گفت اسرافست و مغز را رنجه ميدارد ، پس مأمون بوران را گفت حاجت بخواه ، بوران خاموش بود ، جدّه‌اش گفت پاسخ ده امير المؤمنين را ، گفت ابراهيم المهدى را ببخش ، گفت بخشيدم ، باز گفت ام جعفر را دستورى ده تا به حج رود ، گفتا رواست ، باز پراكندند . مأمون خواست كه دست به دو دراز كند ، او را حالى ظاهر گشت ، گفت يا امير المؤمنين : أَتى أَمْرُ اللَّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ ، و بعد ازين عبد الله بن السرّى بمصر بيرون آمد و كارها رفت تا او را بگرفتند ، و عبد اللّه بن طاهر بن الحسين را خراسان داد و بعد از آن بجانب طرسوس رفت ، و برادر را اسحق المعتصم بن الرشيد را ولى عهد كرده بود ، و با وى بود ، بر لب آبى سراپرده زده بودند ، مأمون و معتصم بهم نشسته و برف آورده ( 231 - آ ) بودند و آنجا نهاده ، مأمون گفت رطب خوشه [ 1 ] به باشد با اين برف [ 2 ] و همان ساعت آواز لغام [ 3 ] و جرس اشتران برآمد ، و خرمائى [ 4 ] باشد ببغداد كه زودتر رسد از آن چند سبد كوچك پيش مأمون اندر آوردند ، خداى را شكر كرد بدان آرزو يافتن ، و پس هم بدان منزل از آن روى طرسوس جائى كه آن را بدندون [ 5 ] خوانند بمرد ، اندر ماه جمادى الآخر سال دويست و هجده [ 6 ] و عمر او چهل و پنج سال و چهار ماه و چهل و هشت روز گويند [ 7 ] و معتصم بر وى نماز كرد . نسب و حليت

--> [ ( 1 ) ] طا و ك : رطب آزاد [ ( 2 ) ] در تاريخ ذكرى از برف نيست - از سردى آبست [ ( 3 ) ] لكام هم خوانده مىشود . ك : اذ سمع وقع الجم البريد ( 6 ص 144 ) و ظ : لغام لهجهء از لگام - [ ( 4 ) ] اصل : خرمائى [ ( 5 ) ] اصل : بدويدن [ ( 6 ) ] ط : رجب [ ( 7 ) ] بتصريح ك : ولادتش ، نصف ربيع الاول سنه 170 وفاتش 18 رجب سنه 218 ( 6 ص 145 - 146 )