ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

346

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

برگير و چنان نما كه همى بكشمش ، تا ازو چه پيدا شود ، و پيغام داده بود كه اگر مال و نعمت ندهى فضل را كشتن فرموديم [ 1 ] ، پس مسرور [ يحيى ] را پيغام داد ، يحيى گفت ما را مال فراز آمد از دولت امير المؤمنين ، و هم از بهر مصلحت وى و نيكو نامى او تفرقه كرديم بر مردم ، و من نه از آن كسانم - و امير المؤمنين نيكو داند - كه مال بر مذلت و كشتن فرزندان اختيار كنم [ 2 ] پس مسرور ، فضل را از پيش او برداشت و فضل دست و پاى پدر بوسه داد و حلالى خواست ، و مسرور او را [ 3 ] بيرون آورد و هيچ اوميد نماند . يحيى مسرور را باز خواند و گفت پيغامى از من بامير المؤمنين برى ؟ گفت بگو ، يحيى گفت امير المؤمنين را بگوى كه و اللّه كه هيچ نماند از كشتن فرزندان و مباح كردن زنان و سوختن و خرابى كه با من بكردند [ 4 ] [ كه ] من ترا همچنان نخواستم ، و زود رسد مكافات اين كار ! پس مسرور فضل را بر ديگر جاى بازداشت ، و رشيد را اين پيغام بگفت همچنان ، [ رشيد ] گفت و اللّه كه من ازين سخنها همى ترسم كه هر چه يحيى گويد جز چنان نباشد ، و همچنان بود بعد از رشيد كه طاهر بن الحسين محمد الامين را بدان زارى بكشت و آن حالها رفت و رسوائيها بخانهء او ، چون مامون ببغداد باز آمد ، ( 225 - آ ) محمد الامين را مادرى بود زبيده ، اين شعر بگفت [ 5 ] و بمأمون فرستاد .

--> [ ( 1 ) ] ط و ك اين پيام را نه براى زر و مال بلكه براى كشف خيانت عبد الملك بن صالح بيحيى دانسته‌اند رجوع شود بحاشيهء 4 صفحهء پيش [ ( 2 ) ] اصل : نكنم [ ( 3 ) ] اصل : او را گفت [ ( 4 ) ] اصل : نكردند و ظ اين جمله ترجمهء خبريست كه طبرى آورده : قال محمد بن اسحق لما قتل الرشيد جعفر بن يحيى قيل ليحيى بن خالد قتل امير المؤمنين اينك جعفرا قال كذلك يقتل ابنه قال فقيل له خربت ديارك قال كذلك تخرب دورهم ( 3 - 2 ص 683 ) و جاى ديگر در حديث عبد الملك صالح و پيام هرون بيحيى در حبس و تهديد بكشتن پسرش فضل ، طبرى گويد : فلما اخذ مسرور بيد الفضل لما اعلمه به بلغ من يحيى ، فاخرج ما فى نفسه فقال قل له يقتل ابنك مثله قال مسرور فلما سكن عن الرشيد الغضب قال كيف قال ؟ فاعدت عليه القول قال قد خفت و اللّه قوله لانه قل ما قال لى شيئا الا رأيت تاويله . . ( 3 - 2 ص 694 ) [ ( 5 ) ] طبرى : اين اشعار را بخزيمة بن الحسن نسبت ميدهد كه از زبان ام جعفر زبيده گفته است و مطلع آن چنين است : لخير امام قام من خير عنصر * و افضل سام فوق اعواد منبر ( 3 - 2 ص 946 - 947 ك : 6 - 97 ) و اصل قصيده دوازده بيتست - و اغلاط قصيده بدون ذكر اصل از روى طبري اصلاح شد جز آن كه معنى مستقل داشت و روايت ديگر بود