ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

320

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

بمهتران رسيد ، از شتربان حال جستند ، شتربان گفت ايشان را چندين مرد با امام اينجا آوردم و بسرا پردهء وزير اندر شدند و اكنون هيچ اثرى نمىبينم ، و ابو سلمه حال ايشان از ابو الجهم و [ ابو ] حميد و بزرگان دعوت ابو العباس همى پوشيد ، تا ايشان شتربان را بنواختند و كس با وى فراز كردند ، و همى گرديد در شهر ، تا چاكرى را بشناخت كه با ايشان بود سابق نام ، و او را پيش ابو الجهم آوردند ، و برفق و مدارا ازو خبر امام باز پرسيد ، و سابق احوال بگفت ، پس ابو الجهم صد دينار بكرايهء اشتر بداد ، و خود برخاست و برفت پيش امام ، و بخلافت بر وى سلام كرد ، و اين خبر فاش گشت ، پس ابو سلمه نيز بضرورت بيامد ، و برسم خليفتى [ 1 ] سلام كرد با بزرگان [ پس ] روز آدينه بيرون آمد سفاح ، منتصف [ 2 ] ماه ربيع الاول سال صد و سى و دو ، و بر اسبى ابلق [ 3 ] نشست ، و سوى جامع رفت و خطبه كرد ، و گفت : ا [ نا ] سفاح بنى هاشم الذى فى الكتب ذكرى [ 4 ] پس تب آمدش سخت كه رنجور بود ، عمش داود بن على خطبه تمام كرد . و اكنون ( 208 - ب ) بتمامى اخبار مروان بازگرديم پس سفاح عبد اللّه بن على عمش را بحرب مروان فرستاد ، و مروان هزيمت رفت ، و اين اول ظفر بود در دولت بنى العباس ، و عبد اللّه بدمشق آمد ، و صالح برادرش را بطلب مروان فرستاد ، و به آخر كار كشته شد به زمين مصر بديه فيوم [ 5 ] و بو صبر نيز گويند ، بر دست [ عامر بن ] اسماعيل الجازنى [ 6 ] ، و او را شصت و هشت ( اصل : هفت ) سال بود و شصت و

--> [ ( 1 ) ] خليفتين هم خوانده مىشود . [ ( 2 ) ] ك : لاثنى عشرة ليلة خلت من شهر ربيع الاول . [ ( 3 ) ] اصل : ابلغ . [ ( 4 ) ] ك : پس از خطبهء بليغ : فانا السفاح المبيح و الثائر المنيح . . . ( 5 ص 154 ) ط : فانا السفاح المبيح و الثائر المبير ( 3 - 1 ص 30 ليدن ) [ ( 5 ) ] ط : ذات الساحل . ( 3 - 1 ص 49 ) [ ( 6 ) ] ط : الحارثى و معه شعبة بن كثير المازنى ، و هو ابو عون عامر . . . دربارهء اين ابو عون طبرى قصهء خوبى ذكر مىكند كه روزى بكير بن ماهان ابو عون مذكور را ديده و به او گفته بود : انت و اللّه تقتل مروان كاني اسمعك تقول دهيد يا جوانكان ، و ابو عون ميگويد شبى كه در بو صير بمروان و گروه وى رسيديم با من اندك مردمى بودند و سپاهيان مروان بر ما بتاختند و ما بنخلستانى پناه برديم و اگر كمى جمعيت ما را دانسته بودند همهء ما را هلاك كرده بودند ، من باصحاب خود گفتم هر گاه بگذاريم روشن شود و ما را بدين كمى يابند يكى از ما نجات نيابيم و بدين هنگام قول بكير بن ماهان بيادم آمد كه گفته