ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

288

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

[ و ] چنان بايد كردن ، و همان ( 187 - ب ) وقت عبد اللّه بن عباس فراز رسيد كه عثمان او را باميرى حج فرستاده بود ، و پيش على اندر آمد و تهنيت كرد ، پس پرسيد كه مغيره ايذر چه ميكرد ؟ امير المؤمنين على گفت : دى بيامد و چنين گفت و امروز همچنين . عبد اللّه گفت نصيحت آن بود كه دى گفت و امروز شبه سخن خيانت است ، پس على گفت ترا بجاى معاويه بشام بايد رفت : عبد اللّه گفت همه شام امروز خدم معاويه شده است ، و من صواب آن بينم كه تو عهد نامهء شام بمعاويه فرستى ، على نپذيرفت ، عبد اللّه گفت تو مردى راست دلى و دلير و اين كار بدليرى تباه خواهى كردن و پيغامبر فرمود : الحرب خدعة . اگر تو فرمان كنى معاويه را با همه بنى اميه پيش تو بپاى كنم ، پس امير المؤمنين على گفت : يا ابن عباس از تو آن خواهم كه چون بر من مشاورت كنى اگر فرمان تو نكنم تو فرمان من كنى . عبد اللّه گفت سمعا و طاعة و هم اندرين زمان [ 1 ] ملك الرّوم با بسيارى سپاه بكشتيها اندر همى آمد سوى شام كه خبر فتنهء اسلام شنيده بود بعد از آن [ خداى تعالى بر آنان طوفانى فرستاد و آن كشتيها و سپاه همه غرق شدند و ملك الروم ] [ 2 ] با چندين كس برست و بجانب روم [ 3 ] رفت ، پس مردمان او را در گرماوه بكشتند ، و گفتند مردمان ما را هلاك بكردى . و على بهر جاى عمال فرستاد و معاويه عصيان پيدا كرد و بكوفه و مصر همچنين اضطراب بود از جهت كشندگان عثمان عليه الرحمه . [ سال سى و ششم ] سال سى و ششم : طلحه و زبير ( 188 - آ ) سوى مكه رفتند باجازت على و آنجا سخنها رفت در خون عثمان ، و متفق شدند با عايشه ، و از مكه بجانب بصره رفتند و مخالفت پيدا كردند و عثمان بن حنيف را كه امير بصره بود از دست على بدان نكال او را سوى مدينه فرستادند ، تا على سپاه جمع كرد و به شهر بصره رفت و بسيارى مناظرها رفت [ و آغاز كار ] به صلح آوردند ، پس از تخليط چند كس تا انديشهء حرب

--> [ ( 1 ) ] ط و ك : آمدن قسطنطين بن هرقل پادشاه روم با هزار كشتى بر قصد مسلمانان در سال 35 پيش از كشتن عثمان است ( ك ج 3 ص 77 ) [ ( 2 ) ] از روى كامل ج 3 ص 77 . [ ( 3 ) ] در صقليه ( سيسيل امروز ) كشته شد ( ك : 77 )