ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

223

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

و با ايشان حرب كردى [ و ] سلاحش زنخدان شتر بود ، و خداى تعالى طعام وى از آنجا بيرون آوردى ، پس شهريان از وى ستوه شدند ( 146 - ب ) زنش را بفريفتند و رسنهاء محكم و غلّ و بندهاء آهنين چند به دو دادند كچون بخسبد ببندش ، زن ببستى و شمسون بگسستى ، و چون زن را گفتى چرا چنين كردى گفتى ترا همى آزمايم ، روزى گفت خواهم كه بدانم كه ترا بچه چيز توان بست شمسون گفت به موى خويشتنم پس زنش يكبارى ويرا به موى او سخت ببست شمسون هيچ نتوانست كرد ، زن برفت و مردم را خبر داد بيامدند و شمسون را بگرفتند و برابر قصر ملك چشم او بركندند ، و گوش و بينى او ببريدند ، شمسون دعا كرد خداى تعالى او را همچنان درست گردانيد برخاست و دست بستون منظرهء ملك اندرزد ، و از جا بركند ، منظره فرود آمد و ملك با خاصگيان وى كشته شدند پس شمسون ديگران را هلاك نكرد ، و ؟ شبران [ 1 ] خراب گشت ، و عالم از كار او خيره ماندند ، و اين همه در ايام ملوك طوايف بود و السلام . جرجيس النبى عليه السلام از زمين فلسطين بود بر دين عيسى عليه السلام ، و بازرگانى كردى ، و سودش بدرويشان دادى ، مردى خداشناس و عابد بود ، و ملكى بود بر بعضى از شام و موصل ، و نام او داربان ، [ 2 ] و در كتاب سير چنانست كه از آل جفنه [ 3 ] بود غسانيان ، و بتى داشت نام آن افلون [ 4 ] و بيرون شهرش آورده بود ، و عظيم آتشى بلند كرده ( 147 - آ ) و مىگفت هر كه اين بت را سجده نكند ، در آتش اندازمش ، و آنجا مؤمنان بر دين عيسى بسيار بودند ، پس جرجيس گفت خود را به خدا سپارم ، برفت و گفت اين چيست كه تو بندگان خدا را مىرنجانى ، و او را دعوت كرد به حق . ملك بفرمود تا او را بگرفتند و ؟ شانهاء ؟ آهنين بياوردند و هر چه بر اندام گوشت بود و پوست همه را فرود آوردند ، چنانك استخوانها پيدا گشت ، و بيفكندند ، روز ديگر درست گشت بفرمان خداى تعالي ، و ديگر بار پيش ملك آمد بدعوت كردن ، باز بفرمود تا ميخى آهنين دراز و قوى عظيم به آتش سرخ كردند ، و بمغزش فرو گذاشت ، نمرد ، پس بفرمود تا

--> [ ( 1 ) ] كذا . . . ظ : و ان شهر [ ( 2 ) ] طبرى : داذانه ( ح : دادايه ) ج 2 ص 796 [ ( 3 ) ] متن : حصنه ، و نقطه‌گذار آن را ( حقنه ) كرده بود ! ص : جفنه [ ( 4 ) ] اصل : فلون . [ ؟ ] : افلون ( ج 2 ص 296 )