ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

195

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

گويد : يعضى [ 1 ] صفوة اللّه و ايل نام خداست بعبرانى ، و گويند معنى اسرائيل اللّه يعنى عبد اللّه ، [ 2 ] و بعضى گويند : چون از عيص بگريخت بشب اندر رفتن بنزديك خال ، پس گفتندى : يسرى بالليل ، [ و ] اسرائيل اللّه لقب نهادندش ، و از بعد مدّتى بكنعان باز آمد ، و عيص بديدار او عظيم شادمان شد ، و او را نيز غربت آرزو آمد ، سوى روم رفت ، و نسلش آنجا بسيار گشت ، و از فرزندان وى پادشاهان روم بودند و اللّه اعلم . يوسف النبى عليه السلام قصهء او سخت مشهورست و نيكوتر چنانك حق تعالى محمد را صلوات اللّه عليه مىگويد : نحن نقص عليك احسن القصص ، يعقوب را بهجر مبتلا كرد از ناديدن يوسف عليه السلام ، برادران از حسد آن خواب ، يوسف را در چاه افكندند ، و باز او را بفروختند ، چون مالك دعور [ 3 ] بخريدش ، بمصر برد و عزيز وزير ملك او را بخريد و زليخا زنش چون عاشق يوسف شد ، و اجابت نيافت ، تدبير زنان مصر كرد كه در يوسف سخن گفتند ، بعد از ملامت كردن زليخا ، و كارد بر دست زدن ، و بريدن ، بىآگاهى خويش ، [ و گفتند : ] ما هذا بشر ، ان هذا الا ملك كريم ( 127 - آ ) [ پس ] يوسف را بزندان فرستاد ، و هفت سال بماند ، و تا ملك مصر در خواب ديد ، و شراب دار ملك را ياد آمد كه يوسف در زندان تعبير خواب او چه كرد ، و پادشاه مصر را باز گفت ، و يوسف را بعد از آنك زليخا بگناه خويش معترف شد و گفت : الان حصحص الحق ، او را پيش ملك آوردند ، و يوسف را بنواخت ، و چون تعبير گفته شد ملك را گفت : اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ ، و تا نه بس [ 4 ] مدت ارقحط ، برادران يوسف را بمصر حاجت آمد برفتن ، و ايشان را غله داد و برادرشان ابن يامين [ 5 ] را بخواست ، دوم بار بعد سوگندهائى كه با پدر خوردند اندر نگاه داشت ابن يامين ايشان را دستورى داد و گفت : يا بنىّ لا تدخلوا من باب واحد و ادخلوا من

--> [ ( 1 ) ] متن دست خورده ظ : يعنى . [ ( 2 ) ] اصل : بعبد اللّه ؟ طبرى ، سرى اللّه . [ ( 3 ) ] متن روى كلمه : دعر . طبرى : بائعه الذى باعه بمصر كان مالك بن دعر بن ؟ يوب ؟ بن عفقان بن مديان بن ابراهيم الخليل ( ص 377 ) [ ( 4 ) ] متن : پس و نقطه الحاقى است نه بس مدت يعني مدتى محدود و قليل [ ( 5 ) ] مضبوط : بن يامين