ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
191
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
آب از چاه برآمد ، و مردمان جمع آمدند ، و خواستهء ابراهيم هر روز بر زيادت بود . پس خداى تعالى نمرود را به كمتر پشهء هلاك كرد ، و ابراهيم به زمين قط [ 1 ] بايستاد و ساره هاجر را به دو داد ، و اسماعيل عليه السلام از هاجر بزاد ، پس ساره را حسد آمد گفتا اينان را از پيش من ببر ، ابراهيم اسماعيل و هاجر را بياورد ، و جبرئيل راه نمود آنجا كه اكنون مكه است ، و بيابانى بود بىآب ، و در كتاب سير خواندهام كه چون فعل قوم عاد زشت گشت اندر يمن [ مردى ] نام وى معاويه بن بكر [ 2 ] برخاست با جماعت خويش و بدينجا آمد كه حرمست ، و نخستين كسى بعد از طوفان [ كه ] آنجايگه مقام كردى ، وى بودست . و آنجا كه اكنون كعبه است بلندى سرخ بود ، تا خداى عزّ و جل فرمود ابراهيم را بنا كردن خانه كعبه ، پس ابراهيم هاجر و اسماعيل را با مشكى آب و قدرى طعام آنجا رها كرد ، و ايشان را بخداى تسليم كرد و بازگشت ، و هاجر بطلب آنك مگر كسى را ببيند بمروه و صفا همى دويد چند بار ، آنست كه سنت گشت و از اركان حج كردن شد ، و اسماعيل بگريست چنانك طفلان ، و پاشنه بر زمين زد ، خداى تعالى چشمهء آب پديد آورد ، و گويند زمزم است ( 124 - ب ) و بعد شرحها و قصها بسيارى مردم آنجا جمع آمدند ، و بعد مرگ هاجر دختر مهتر بنى جرهم را باسماعيل دادند ، و ابراهيم هر سال به زيارت اسماعيل آمدى ، و آن بود كه گفت آستانهء در بگردان - زنش را ، و اسماعيل آن زن را بگذاشت ، و ديگرى را بزن كرد ، كه ابراهيم را بوقت آمدن تعهد كردى ، و گفت اسماعيل را بگو كه اين آستانه نگاه دار ، و اندرين هر دو سال كه ابراهيم آمد اسماعيل به شكارگاه بود ، لوط النبى و مولود [ 3 ] النبى عليهما السلام خداى تعالى لوط را پيغامبرى داد بر آن پنج ديه ، و نام آن صنعه و صعوه و عمره و دوما و سدوم . [ 4 ] چون در فعلهاء زشت بيفزودند ، و لواطت كردند ، كه پيش
--> [ ( 1 ) ] اصل : قبط - طبرى : حتى نزل بناحية من ارض فلسطين بين الرمله و ايليا ببلد يقال له قط ( بفتح ) اوقط ( بكسر ) ( ج 1 ص 271 ) [ ( 2 ) ] اصل : نكر [ ( 3 ) ] بمناسبت صفحهء 192 [ ( 4 ) ] طبرى : صبعة ، صعرة عمرة : دوما ، سدوم . ( ج 1 ص 343 )