ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
169
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
بودست ، و [ به ] روزگار قصىّ بن كلاب بر يثرب بگذشت ، و از عالمان جهودان سخنها شنيد [ 1 ] خوش آمدش ، و دين جهودى گرفت ، پس جهودان [ ويرا ] بر آن داشتند كه بنجران رود ، و آنجا ترسا آن بودند ، از جمله يمن [ 2 ] بقصهء طرفه و معجزى كه از ترسائى بديدند ترسا شده بودند ، پس ذو نواس مغاكى بكند و آتش در آن برافروخت بسيار ، و هر كه [ 3 ] از ترسائى برنگشت و جهودى نپذرفت ، در آن مغاك افكندش ، و ذو نواس آنجا نشسته بود با مهتران خويش ، و آنست كه خداى تعالى ياد كردست . قوله تعالى : قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ النَّارِ ذاتِ الْوَقُودِ إِذْ هُمْ عَلَيْها قُعُودٌ وَ هُمْ عَلى ما يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِينَ شُهُودٌ ، ( 109 - ب ) و بيست هزار مرد در آن اخدود سوخته شدند ، و انجيلها همه بسوخت ، و مهتر ايشان عبد اللّه بن الثامر [ 4 ] بود ، دين جهودى بر وى عرضه كردند ، نپذرفت ، ذو نواس چوبى در دست داشت بر سر وى زد ، مغزش بشكافت و اندر آن بمرد ، [ 5 ] بعد از آنك او را از كوه بفرمود انداخت [ 6 ] و هيچ زيانى نرسيدش ، كه انجيل همى خواند پس مردى از آن ترسا آن انجيلى نيم سوخته برگرفت و سوى قيصر رفت نام ذو ثعلبان [ 7 ] خوانند ، پس اين مرد ترسا پيش قيصر فرياد كرد ، و بگفت كه ذو نواس چه كرد ! قيصر اجابت نكرد ، و گفتا از من [ تا يمن دور است ليكن از يمن ] [ 8 ] تا حبشه
--> [ ( 1 ) ] متن : شنيدند . [ ( 2 ) ] كذا ؟ و اين عبارت ( از جملهء يمن ) معنى ندارد حمزه گويد : حملته يهود يثرب على غزو نجران لامتحان من بها من النصاري و قد كانوا اخذوا النصرانيه عن رجل توجه اليهم من جهة آل جفنة ملوك الشام ( ص : 88 ) [ ( 3 ) ] اصل : هر چه [ ( 4 ) ] كذا : طبرى : ( 2 حلقهء 1 ص 919 ) اصل : التامى . حمزه : ندارد [ ( 5 ) ] اصل : بمرد ، بوده نقطهء زير را تراشيدهاند و نمرد كردهاند و بمرد صحيح است كذا طبرى [ ( 6 ) ] كذا ؟ ظ فرود ؟ انداخت يا بفرمود انداختند [ ( 7 ) ] طبرى : دوس ذو ثعلبان ( ص 925 ) حمزه : ذو ثعلبان اصل : او بلعبان [ ( 8 ) ] طبرى : قال له قيصر بعدت بلادك من بلادنا و نأت عنا فلا نقدر على ان يتناولها بالجنود و لكنى ساكتب لك الى ملك الحبشه فانه على هذا الدين و هو اقرب الى بلادك منا . . ( ص 927 ) حمزه گويد : از اول نزد ملك حبشه رفت و ملك حبشه بقيصر نامه نوشت و از او اجازه خواست كه لشكرى بيمن گسيل كند و قيصر فرمود كه ذو ثعلبان را بحبشه خليفت كن و خود بالشكر بيمن شو . . . ( ص : 88 ) و از حمزه عجبست كه چگونه چنين چيزى نوشته با آنكه ميدانسته است كه حبش مستقل بوده و فقط با قيصر دوستى داشتهاند نه زيردستى ؟ و محتمل است كه نسخه چاپ برلن مغلوط باشد و در اصل اختلافى بين طبرى و حمزه نباشد و از متن هم اين معنى تأييد مىشود ور نه روايت حمزه را مقدم ميداشت بر طبرى . . .