ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
165
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
بشكست ، اما تاكيدى ندارد ، و اندر تاريخ جرير گويد اين تبع برد سپاه سوى چين و شمر [ 1 ] سپاه سالار او بود كه شمر كند يعنى سمرقند را به دو باز خوانند ، و اللّه اعلم . پس قومى از جديس با برادرش عمرو بيعت كردند ، كه حسان را بكشند ، و پادشاهى به دو دهند ، پس مردى نام او [ ذو ] رعين عمرو [ 2 ] را گفت [ كشتن ] برادر نه نيكو باشد ، نپذيرفت ، و حسان را بكشت ، ملك عمرو بن تبع [ 3 ] ثلث و ستون سنة ، اندر پادشاهى تنش [ 4 ] مساعدت نكرد ، و پيوسته نالان بود ، و خواب از وى بگسست ، و بر نعشى خفته بر دوش همى بردندش ، و همچنان مىبرند ، [ و ] [ 5 ] او را ذو الاعواد ، و موثبان خواندندش ، معنى آنك بر وثاب بودى ، و بلفظ [ حمير ] فراش را وثاب خوانند ، و آن جامهء خواب راست [ 6 ] و ذو الاعواد [ بسبب ] آن چوبها بود كه بر آن جامه فكنده بود ، و او را بدان برداشتندى ، و اندر كتاب المعارف چنان خواندم كه : ( 107 - آ ) او را گفتند تا كشندگان برادر نكشى ، خواب به تو بازنيايد ، پس بفرمود تا مهتران را جمله گرد كردند گفتا عهدى خواهم كردن و اندر خانهء خواب خويش بنشست ، و دهگان و پنجگان را همى در خواندندى ، و همى كشتند ، تا مهتران سپرى شدند ، و بعامه رسيدند ، پس ذو رعين [ 7 ] در پيش او رفت و اين بيتها برخواند آنك نصيحتش كرده بود : ا لا من يشترى سهرا بنوم [ 8 ] * سعيد من يميت قرير عين [ 9 ] فامّا حمير غدرت و خانت [ 10 ] * فمعذرة الا له لذى رعين [ 11 ] پس عمرو او را بنواخت و نزديك كرد ، و در عهد او عمرو بن عامر پدر خزاعه و اوس و خزرج ، انتقال كرد ، از جهت سيل العرم ، چنانك شرح دادهايم
--> [ ( 1 ) ] طبرى گويد : تبع بن تبان . . . وجه ابنه حسان الى السند و سمرا ذا الجناح الى خراسان . الخ ( ص 775 ) و نگفته كه شمر سپهسالار او بود . [ ( 2 ) ] اصل : حسان . [ ( 3 ) ] طبرى : عمر بن تبان اسعد ابى كرب ( 1 - 2 - 915 ) [ ( 4 ) ] اصل : بيش . حمزه گويد : فاضطرب عليه بدنه و تواترت علله و اسقامه [ ( 5 ) ] كذا . . . ظ . بردندش همچنان كه جنازه مىبرند . يا : مرده مىبرند [ ( 6 ) ] ظ : خوابست . طبرى گويد : قال هشام بن محمد عمرو بن تبع هذا يدعى موثبان لانه وثب على اخيه حسان . . . ( 1 - 2 ص 917 ) [ ( 7 ) ] اصل : دورعين [ ( 8 ) ] كذا طبرى : ( 1 - 2 - 915 ) اصل : شهر ابيوم [ ( 9 ) ] اصل : بىنقطه [ ( 10 ) ] كذا طبرى . اصل : فان يك حمير عذرت و جانب [ ( 11 ) ] اصل : لذو رعين . و رعين بضم اول كحسين .