ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
151
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
و سادات بشفاعت برخاستند ، سود نداشت ، و سوگند زيادت كرد ، پس گفت اين ضياع و اسباب من بخريد كه دلم ازين جايگاه سرد گشت ، تا ديگر جاى [ روم ] چون دانستند كه حقيقت همى گويد ببهاى گران ضياع او جمله و هر چه نابردنى بود ، بخريدند ، و عمران با جماعت خويش برفت ، و از بعد مدتى بند گسسته گشت ، و سيل اندر آمد ، و همه زمين يمن پست گشت و هامون ، و هيچ عمارت نماند ، مگر جائى كه بر بلندى بود ، چون ( 97 - آ ) ارمان [ 1 ] و حضرموت و عدن ، و چنين جايها ، پس اين گروه ممزّق شدند در ناحيتها ، و حارث بيثرب آمد و مقام گرفت بجوار جهودان كه از بيت المقدّس بگريخته بودند از بخت نصر ، و حصارها ساخته چون فدك و خيبر و بنى قريظه و ديگرها و نسل حارث بيثرب بماند ، جمله اوس و خزرج فرزندان اواند ، و ثعلب بن عمر و برادرش حارث [ 2 ] بذى قار رفت و مقام گرفت ، و پسر او خزاعه بود ، كه بنى خزاعه جمله فرزندان اواند ، و ثعلب بن عمرو و بعضى ازيشان بتهامه افتاد ، و پس سوى حرم رفتند ، و ساكنان حرم بنى جرهم بودند درين وقت ، پس فعل جرهميان زشت گشت . و پليد در جوار خانهء خداى عزّ و جل ، و مردم [ 3 ] نام او ساف ، زنا كرد با زنى نايله نام اندر كعبهء خداى تعالى ، و حق تعالى ايشان را مسخ گردانيد و سنگ گشتند ، دو پاره ، و همچنان بماند افتاده تا وقت عمرو بن لحى [ 4 ] ، و السلام . حديث عمرو بن لحى [ 4 ] وى بود كه دين اسماعيل پيغامبر عليه السلام به بتپرستى بدل كرد ، و سبب چنان بود كه بوقت حج از همه قبيلها بيامدندى از فرزندان اسماعيل ، و از آن سنگ حرم بوقت بازگشتن برداشتندى ، و بقبايل بردندى ، و آن را طواف كردندى برسان كعبه ، و حرمت آن را ، و اين عمرو بن لحى [ 4 ] رئيس ( 97 - ب ) بنى جرهم بود ، چون حال چنان ديد ، طلب آن بتان قديم كرد ، ودّ و سواع [ و نسر و يعوق ، پس نشا ] ن يافت و در زير زمين بساحل جدّه كه وقت طوفان [ آن را دف ] ن كرده بودند ، پس برفت ، و بجهد آن را بدست آورد ، كه بدان رفته بود ، و روزگار دراز اثر آن پوشيده كرده ، تا برآورد ، پس برفت و بجهدها آن را بدست آورد ، و از خاك برآورد ، و پاك بكرد و بنهاد ، پس بوقت حاج
--> [ ( 1 ) ] ظ : انمار [ ( 2 ) ] ظ : برادر حارث [ ( 3 ) ] ظ : و مردى [ ( 4 ) ] اصل : يحيى